برخاست با همان جماعت متوجه شد و چند قدمى پيشتر رفت صداها بيشتر شده و بىهيمه آتشها افروخته گرديد رعد و برق بهم رسيد ترس بر ياران غلبه كرده به چاه نرسيده برگشتند و ديگران را نيز ترسانيدند . بار سيم جمعى كه به شجاعت و پردلى مشهور بودند با ياران اول رفيق شده رفتند و ساعتى پاى شجاعت فشرده تنهاى بىسر و سرهاى بىتن را با آنچه اول بود مشاهده نمودند به تشنگى راضى شده فرار بر قرار اختيار كردند و چون به خدمت رسول خدا رسيدند هرچه ديده بودند نقل نمودند .
پيغمبر خدا ، امير المؤمنين عليه السّلام را طلبيده فرمود كه برو و مردم را از زحمت تشنگى خلاصى ده . سلمه بن اكوع گويد كه من هر چار نوبت همراه بودم چون مرتضى على عليه السّلام به آن درختان رسيد و آن صحبتها را با خوف ياران ملاحظه فرمود ، به ايشان فرمود : قدم بر قدم من نهاده به اطراف و جوانب نگاه مكنيد و رجزى مىخواند كه معنيش اين بود :
پناه من بخدائى است فرد بىهمتا * كه اوست خالق جن و انس ارض و سما
ز رعد و برق و ز آتش ، على نينديشد * چون ديگران نهراسد ز صوت يا ز صدا
چون به كنار چاه رسيدند دلو را به چاه فروهشته چون دو مشك را پر كرد دلو را بريده در چاه انداختند ، پس آن حضرت خطاب به همراهان كرد كه كيست كه به چاه برود ؟ ياران گفتند كه يا على هيچكس از ما را طاقت رفتن اين راه نيست . پس ديديم كه آن حضرت دامن را بر كمر استوار كرده فرمود : هرچه بشنويد و ببينيد صبر كنيد و انديشه به خود راه ندهيد به چاه فرو رفت و آوازها برآمد و خندههاى قهقهه به گوش ما رسيد و صداها شنيديم كه گويا حلقهاى كسان را گرفتهاند و نفسها در گلوهاى ايشان پيچيده و به خناق مبتلا شدهاند ناگاه صداى افتادن على عليه السّلام در چاه به گوش ما رسيد و به هلاكت او يقين كرديم و دلها بر مرگ نهاديم و نه صبر ماندن بود ما را و نه طاقت برگشتن كه ناگاه آواز اللّه اكبر امير المؤمنين عليه السّلام را شنيديم و صداى