پرسيديم ، گفتند : مدينهء مباركه و از والى آن پرسيديم ؟ گفتند : فلان و از تخت سلطنت و مستقر حكومت و ملكش پرسيديم ، گفتند : شهرى است « زاهره » نام و از اينجا تا به آنجا از راه دريا ، ده روز راه است و از راه صحرا ، يك ماه ، پايتخت سلطان آنجاست . گفتيم : گماشتگان و عمّال حاكم كجايند كه اموال ما را ببينند و عشر و خراج خود را بگيرند تا مشغول خريد و فروخت شويم . گفتند : حاكم اين شهر را ملازم نمىباشد . تجّار خراج خود را برداشته به خانه حاكم مىبرند و ما را به خانه دلالت كردند . چون در آمديم مردى ديديم در زى صلحا جامهاى از پشم پوشيده « 1 » و عبائى در زير پا انداخته و دوات و قلمى پيش خود نهاده كتابت مىكرد . سلام كرديم ، جواب داد و مرحبا گفت و اعزاز و اكرام نمود . صورت حال خود را تقرير كرديم گفت : به شرف اسلام رسيدهايد يا نه ؟ گفتيم : بعضى مسلمانيم و بعضى از ما بر دين موسى عليه السّلاماند . گفت : اهل ذمه جزيه بدهند و مسلمانان باشند تا مذهب ايشان را تحقيق كنيم .
پس پدرم جزيهء خود را و مرا و سه نفر ديگر را داد كه نصرانى بوديم و يهود نه نفر بودند جزيهء خود را دادند . پس استكشاف حال مسلمانان كرد چون بيان عقيدهء خود كردند نقد معرفت ايشان بر محك امتحان تمام عيار نيامد فرمود كه شما در زمرهء اهل اسلام نيستيد ، بلكه در سلك خوارج منتظمايد و مال شما بر مؤمنان حلال است و هر كه به خدا و رسول مجتبى و وصى او على المرتضى و ساير اوصيا تا صاحب الامر كه مولاى ماست اقرار ندارد و او از زمرهء مسلمين نيست و داخل خوارج است .
مسلمانان كه اين سخن شنيدند و اموال خود را در معرض تلف ديدند سر به جيب تفكر فرو برده بعد از تأمل استدعا نمودند كه احوال به سلطان نوشته آن جماعت را به « زاهره » فرستد شايد آنجا فرجى روى نمايد ، قبول نموده فرمود كه به زاهره روند و اين آيه را خواند كه
لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ
هامش
( 1 ) . عبارت مقدارى در كاشف الحق متفاوت است ( ص 515 ) .