تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 924

مساهمون:

ص٩٢٤
و ايضا جميعا روايت كرده‌اند « 1 » كه اسماعيل بن محمد بن على بن اسماعيل بن على بن عبد اللّه بن عباس گفت : نشسته بودم در فلان راه كه حسن بن على عليه السّلام مىگذشت چون به من رسيد سلام كردم و قسم خوردم كه به قوت صبح و شام درمانده‌ام . فرمود كه دويست دينار در فلان موضع دفن كرده‌اى و الحال قسم دروغ مىخورى ! ؟ و از من اين عمل سر زده بود ، بعد از آن فرمود كه اين سخن را از آن نگفتم كه چيزى به تو ندهم غرض آن بود كه از دروغ توبه كنى ، اى غلام ، آن صد دينار كه همراه تست به او تسليم كن و باز روى به من كرده گفت : از آن دويست دينار بجز محرومى ترا نصيب نيست ! و چون اين سخن شنيدم آن مبلغ را از آن زمين بيرون آورده در جائى كه به اعتقاد من مضبوط بود دفن نمودم . در وقتى كه به آن محتاج شدم چون كه رفتم بيرون آورم هرچه بيشتر جستم كمتر يافتم ، چون تفحص كردم پسرم راهى به آن برده بود برداشته و از من گريخته و در هرچه مىخواست صرف نموده بود . و ايضا نزد مخالف و مؤالف مشهور است و در كشف الغمّه ، از احمد بن حارث قزوينى روايت نموده « 2 » كه مستعين باللّه عباسى در وقت خلافتش ، امير آخورى و بيطارى اسبان را حواله به پدرم نموده بود پدرم مىگفت : استرى پيشكش براى مستعين آوردند كه در بزرگى و خوش راهى و توافق اعضاء و حسن اندام مثلش نه چشم بيننده ديده و نه گوش شنونده شنيده ، اما نه كسى را ياراى آن بود كه لجام بر سرش زند و نه كسى را قدرت آنكه زين بر پشتش آشنا كند و هيچ سايس و مهترى و ذى قوتى و صاحب قدرتى نماند كه اين اراده نكرده باشد كه سر و سينه يا دست و پا به باد نداده باشد ، تا روزى نديمى با او گفت كه با اين عداوتى كه ترا با حسن بن على بن محمد بن رضا است عجب است كه او را نمىفرمائى كه استر را زين كند و
هامش
( 1 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 203 ؛ فصول المهمه ص 286 . ( 2 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 201 .