ابو الحسن به من نوشت كه تو مىخواستى سؤال كنى از آنكه بعد از من خليفه كه خواهد بود تو را قلقى و اضطرابى بهم رسيده سؤال نكردى ، مضطرب مشو كه حق تعالى گمراه نمىكند قومى را كه هدايت نمود و بدان كه بعد از من ابو محمد صاحب و راهنماى خلق است و نزد اوست آنچه محتاج باشند به آن خلق و حق تعالى مقدم مىدارد هر كرا خواهد و مؤخر مىسازد آن را كه خواهد و بعد از اين مراتب ، اين آيه را از كلام اللّه مجيد نوشته بود كه
ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها
« 1 » و بعد از اين راوى گفت كه كسى را كه عقل و فهميدگى باشد او را به حجت ديگر احتياج نيست .
و ايضا از على بن عمر روايت نموده « 2 » كه او گفت : به خدمت امام و پيشواى خود امام على النقى عليه السّلام رفتم و پسرش ابو جعفر يحيى نزد او حاضر بود و من گمان كردم كه مگر قائم مقام اوست گفتم : فداى تو شوم ! فاضلترين و گرامىترين فرزندان تو كدام است ؟ فرمود كه گرامىتر و سزاوارتر به محبت مدانيد هيچيك را تا آنكه من شما را به آن امر كنم . و بعد از مدتى به خدمت آن حضرت نوشتم كه امر خلافت بعد از شما متعلق به كيست ؟ در جواب من نوشت كه اين امر تعلّق به بزرگترين فرزندان من دارد . و « ابو محمد » از يحيى و ديگران بزرگتر بود .
و ايضا در كشف الغمّه و غيره ، از ابو هاشم جعفرى روايت نمودهاند « 3 » كه گفت :
روزى كه يحيى پسر امام على النقى از دنيا رفت به ديدن آن حضرت رفتم . چون نظرم بر ابو محمد افتاد در خاطرم گذشت كه قصهء يحيى و ابو محمد در اين وقت بعينه مثل قصه امام موسى كاظم عليه السّلام و اسماعيل پسر امام جعفر صادق است كه بعضى اسماعيل را امام مىدانستند و حق تعالى اسماعيل را پيش از امام جعفر صادق عليه السّلام
هامش
( 1 ) . سوره بقره ، آيه 106 .
( 2 ) . كشف الغمه ص 195 .
( 3 ) . كشف الغمه ص 196 .