تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 903

مساهمون:

ص٩٠٣
را صاحب شو ، هرچه از قرضت اضافه ماند در ما يحتاج اهل و عيالت صرف كن و ما را معذور دار . اعرابى گفت : فداى تو شوم ! من به ثلث بلكه به ربعى از اين خرسند بودم و قضاى حاجت من مىشد . فرمود : به طالع تو اين قدر پيدا شد ، مرا در اين طمعى نيست شكر مر خداى را كه دين تو را ادا نمود و مرا از تو شرمنده نكرد . و ايضا در آن دو كتاب ، از خيران اسباطى روايت نمود « 1 » كه گفت در وقتى كه آن حضرت در مدينه بود به خدمتش رسيدم پرسيد كه از عراق مىرسى ؟ گفتم : بلى . فرمود كه از واثق چه خبر دارى ؟ گفتم : زنده و سلامت است . فرمود كه مردم مىگويند كه او فوت شده ؟ گفتم : من قريب العهدم به ديدن او . بازگفت : از جعفر متوكّل چه خبر دارى ؟ گفتم : او را به بدترين حالى در زندان گذاشته آمدم . پرسيد كه اين زيات در چه كار بود ؟ گفتم : حكم حكم اوست و امروز مدار اوامر و نواهى به او متعلّق است . لحظه‌اى سكوت نموده فرمود كه خواست ، خواست خداست ؛ اى خيران ! بدان كه واثق مرده و ابن زيات كشته شد و جعفر را به خلافت نشانده‌اند ! گفتم : فداى تو شوم ! اينها كى شده است ؟ فرمود كه بعد از بيرون آمدن تو به شش روز . بعد از چند روز كه قاصدان جعفر آمدند چنانچه آن حضرت خبر داده بودند بىزياده و كم نقل كردند . و ايضا در آن دو كتاب مسطور است « 2 » كه متوكّل را در حلق دملى برآمده مشرف به موت شد و كسى جرأت نمىكرد كه نيشتر بر آن زند ، مادرش نذر كرد كه اگر پسرم از اين مرض شفا يابد مال بسيار از جهت امام على النّقى بفرستم و در وقتى كه طبيبان و جرّاحان عاجز و متحير بودند فتح بن خاقان كه انيس و جليس و وزير و مشير متوكل بود گفت : اگر از ابو الحسن مىپرسيدم خوب بود ، گاه باشد كه از نزد او دوائى و علاجى بهم رسد . رخصت دادند و كس فرستادند آن حضرت فرمود : « خذوا
هامش
( 1 ) . الخرائج راوندى ج 1 ، ص 407 ؛ اعلام الورى ص 341 . ( 2 ) . مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ، ص 415 ؛ فصول المهمه ص 281 .