تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 882

مساهمون:

ص٨٨٢
رسول خدا در روز نوزدهم شهر رمضان در سال صد و نود و پنج از هجرت . عمر عزيزش بيست و پنج سال و چند ماه . قبر شريفش و مزار متبرّكش « مقابر قريش » در بغداد در قبّه‌اى كه قبر جدّش امام موسى كاظم عليه السّلام در آن است و مدت امامتش هفده سال . سبب خروجش از دنيا زهرى بود كه به فرمودهء معتصم ؛ يعنى واثق عباسى در كارش كردند . اولادش چهار تن ، دو مذكّر : امام على النقى و موسى و دو مؤنّث : فاطمه و امامه . مناقبش بسيار و معجزاتش بىشمار است . و از آن جمله قصه و معجزهء غيبى است كه مشتمل است بر منقبت عظيمه و نزد مخالف و مؤالف مشهور است « 1 » كه چون امام رضا عليه السّلام از دنيا رفت و سالى بر آن گذشت مأمون به بغداد آمده در خلافت متمكن شد و امام محمد جواد نيز از حوادث زمان و تعب دوران در مدينه توطن نتوانست نمود با اهل و عشيره به بغداد آمده در آنجا به سر مىبردند ؛ اتفاقا روزى مأمون به شكار بيرون رفت و امام محمد جواد نه سال داشت در سر كوچه كه اطفال بازى مىكردند ايستاده بود ، مأمون با خدم و حشم رسيد و اطفال همه گريزان شدند الّا آن حضرت كه بر جاى خود مانده و اصلا حركت نكرد . مأمون را چشم بر آن حضرت افتاده از توقف آن حضرت تعجب كرد گفت : اى پسر ! تو چرا چون ديگران نگريختى ؟ امام عليه السّلام در جواب فرمود كه راه تنگ نبود كه از رفتن ، راه را بر تو وسيع سازم و گناهى به خود راه نمىبرم كه از تو بترسم و گمان نداشتم كه تو بىجرم به كسى ايذاء و آزارى رسانى ! مأمون را كلام او خوش آمده گفت : چه نام دارى ؟ فرمود : محمد . گفت : پسر كيستى ؟ فرمود : پسر على بن موسى عليه السّلام ! مأمون گريان شده بر امام رضا رحمت فرستاد و برفت و تمام راه درين فكر بود . اما چون از شهر بيرون رفت « بازى » را به دراجى انداخت و « باز » از نظر او غايب شد بعد از ساعتى برگشت و ماهى كوچك در منقار داشت ، مأمون از آن متعجب شده آن روز شكار را ترك كرده به جانب شهر
هامش
( 1 ) . فصول المهمه ص 266 - 270 .