تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 880

مساهمون:

ص٨٨٠
من گفتم : صاحب من گفته كه كسى خاك نريزد . گفت : واى بر تو ! پس قبر را كه پر خواهد كرد ؟ ! گفتم : خبر داده كه قبر خود به خود پر خواهد شد چنانچه بايد ! پس مردم كه خاكها را برداشته بودند از دست انداختند و بعد از لمحه‌اى چنان كه فرموده بود شد و مردمان پاره‌اى گريه و فغان كردند و برگشتند و بعد از آن مأمون مرا به خلوت طلبيده گفت : هرچه از مولاى خود شنيده‌اى بگو . گفتم : آنچه گفته بود عرض كردم . گفت : به خدا و رسول ترا قسم مىدهم كه به غير از آنچه به من گفتى هرچه از او شنيده‌اى بگو . گفتم : هرچه فرموده بود گفتم . ابرام نمود كه ديگر چيزى پنهانى گفت ؟ گفتم : بلى ، خبر انگور و انار را هم داده بود . پس ديدم كه سرخ شد و زرد شد و سياه شد و غش كرد و در آن حال مىگفت : « ويل للمأمون من اللّه و ويل للمأمون من رسوله و ويل للمأمون من على بن أبي طالب و ويل للمأمون من فاطمة و ويل للمأمون من الحسن و الحسين » و يك يك ائمه را نام مىبرد تا به امام رضا عليه السّلام رسانيد و در آخر گفت : « هذا و اللّه هو الخسران المبين » و مكرّر اين كلام را مىگفت و بر سر خود مىزد و من بر خود ترسيدم و به گوشه‌اى رفتم و بعد از زمانى باز مرا طلبيد ، چون آمدم ديدم كه چون مستان نشسته است و در اين مرتبه كه مرا ديد گفت : اى هرثمه ، و اللّه كه تو نزد من عزيزتر از او نيستى بلكه آنهائى كه در جميع آسمانها و زمين‌اند نزد من از او عزيزتر نيستند ، به خدا كه اگر بشنوم كه اين كلام را جائى نقل نموده‌اى البته هلاك تو در آن خواهد بود . گفتم : از من اگر چيزى از اين ظاهر شود خون من بر تو حلال است . گفت : به خدا كه از تو به اين راضى نشوم تا قسم بر كتمان آن نخورى و عهد و پيمان نكنى و مرا قسم داد و از من عهد و پيمان گرفت و چون پشت كردم شنيدم كه مىگويد :
يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ
« 1 » تا آخر آيه ؛ يعنى از خدا نمىترسند و از خلقان مىترسند و خدا در همه حال با ايشان است و هرچه مىكنند و مىگويند ، خدا
هامش
( 1 ) . سوره نساء ، آيه 108 .