خانه بيرون آمدند و رو به جانب آسمان كرده به آواز بلند تكبير گفت و خلق تكبير گفتند و به هرچند قدم كه بر مىداشت تكبيرى گفته خلق متابعت مىنمودند . گويند كه در تكبير دوم و سوم در خيال مردم چنان افتاد كه مگر از آسمان و زمين و جن و انس و در و ديوار و صامت و ناطق و كوه و دشت صداى تكبير مىشنوند و همه در تكبير موافقت و متابعت مىنمايند و چون نظر خلايق بر آن حضرت افتاد سواران خود را از اسبان انداخته و به كارد و خنجر بند چاقشور و نعلين و موزهها « 1 » پاره كرده و پاها را برهنه كرده به راه افتادند و از گريه و زارى و ناله و بىقرارى خلق آنچنان غلغله در مرو افتاد كه گويا گوش آسمان كر شده . خبر به مأمون رسيد فضل بن سهل با او گفت كه اگر امام رضا عليه السّلام به اين حالت به مصلّى رسد خلق به نحوى مفتون او شوند كه زنده ماندن ما از محالات باشد ؛ خوف بر مأمون غلبه كرده قاصدان را به تعجيل از پى هم فرستاد كه من شما را تعب فرمودم و ابرام نمودم كلفت مىكشيد ، هم از راه دور و هم از كثرت خلق به مشقت شما راضى نيستم البته و زنهار كه بازگرديد كه تا هر كه هميشه پيشنمازى مىكرده باز او با مردم نماز كند .
پس امام عليه السّلام پاپوش طلبيده پوشيده و سوار شده به خانه مراجعت نمود و بعد از آن مأمون سوار شده به مصلى رفت و نماز عيد به جا آورد و بعضى گويند آن روز نماز عيد صورت نيافت به سبب هرج و مرجى كه در مردم بهم رسيد و كدورتى كه به خلق راه يافت و چون خبر ولايت عهد امام عليه السّلام به بغداد رسيد ، عباسيان را خوش نيامده از مأمون برگشتند و او را خلع نموده بر عمّ او ابراهيم بن مهدى بيعت كردند و مدتى از بيم فضل كسى اين خبر را به مأمون نتوانست رسانيد تا روزى امام عليه السّلام به نزد مأمون رفته خبر داد كه مردم بغداد به هم آمدهاند به سبب وليعهدى ، من و تو را از خلافت خلع كرده به عمّت بيعت نمودهاند و از ترس فضل است كه در اين مدت خبر به تو نرسيده است و فلان و فلان كه اعتماد بر حرفشان هست خبر
هامش
( 1 ) . موزه - چكمه ، پوتين