تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 867

مساهمون:

ص٨٦٧
را چه برين داشته بود كه در شورى داخل شود ، فرقى در ميان اين و آن نيست . و از جملهء امورى كه در زهر دادن آن حضرت دخيل بود ، يكى ديگر آنكه در حالى كه مأمون راضى شد به ولى عهد ساختن امام عليه السّلام به طريق مذكور و مقرّر داشت كه خلق با او بيعت كنند به اينكه امير المؤمنين است و بر امام به اينكه وليعهد است و بر فضل بن سهل به اينكه وزير است ؛ امر كرد كه تا سه كرسى نهادند و هر سه بر آن كرسيها نشستند و مردمان را امر به بيعت نموده يك به يك از اصاغر و اكابر آمده بيعت مىكردند و مىرفتند به اين طريق كه دست راست را از انگشت بزرگ كه آن « ابهام » است ابتدا نموده بر دست راست ، هر يك همين طريق گذاشته به انگشت كوچك كه « خنصر » است برابر مىنمودند و به مأمون مىگفتند : بيعت نمودم با تو يا امير المؤمنين . پس بيعت مىكردند با امام عليه السّلام به ولايت عهد و با فضل بيعت مىكردند به وزارت . و در آخر همه ، جوانى از انصار آمده بر عكس آنچه مردم نموده بودند عمل نمود ، يعنى ابتدا به خنصر نموده انتها به ابهام نمود و در آن حال امام عليه السّلام تبسم فرمود . مأمون وجه تبسم پرسيد ، فرمود كه تا حال هر كه بيعت نموده بيعتش بر فسخ بيعت بوده الّا اين جوان كه به عقد بيعت كرد . مأمون پرسيد كه عقد بيعت كدام است ؟ فرمود كه عقد بيعت از « خنصر » است تا ابهام و فسخ بيعت از ابهام است تا خنصر . پس مأمون امر نمود كه بار ديگر بيعت كنند و مردمان بيعت را اعاده نمودند به طريقى كه امام عليه السّلام فرموده بود و گفتگو در ميان خلق افتاده همه با يكديگر مىگفتند چگونه مستحق امامت باشد كسى كه بيعت كردن را نداند و مدتى اين صحبت در كار بود و هر لحظه به گوش مأمون رسيد تا آنكه حسد و واهمه هر دو در دل مأمون يك جا جمع شدند پس آن بود كه به زهر دادنش راضى گشت . و اصحاب سير آورده‌اند كه در روز عقد ولايت عهد ، مأمون حكم نمود كه مواجب يك سالهء سپاه را بدهند و هر يك از عباسيان و علويان علما و خطبا و شعرا