تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 865

مساهمون:

ص٨٦٥
امّا ابن بابويه بعد از نقل اين روايت مىگويد « 1 » كه اين حديث را بر اين وجه نقل كرده‌اند كه من حكايت كردم ، من از عهدهء صحت آن برىء الذّمه‌ام . و در آن وقت كه مأمون از امام عليه السّلام اين حرف شنيد بر فرض صحت اين « 2 » روايت ، فضل بن سهل و بسيارى از اكابر حاضر بودند و راست تلخ است و در هيچ مذاقى شيرين نمىآيد ؛ بنابراين مأمون كين امام عليه السّلام را در دل گرفت . و از جملهء چيزهائى كه نقل كرده‌اند كه دخل در آن داشت ، يكى آن بود كه مأمون بعد از آنكه علماى هر ملت و مذهب را آزمود و ديد كه از مناظره آن حضرت عاجزند و به زهد و ورع او كما هو حقّه مطلع شده‌اند ، واهمه بر او غالب شده روزى گفت : يا بن رسول اللّه ! علم و فضل و زهد و ورع تو بر من ظاهر شد و دانستم كه تو سزاوارترى از ديگران به خلافت و نيابت جدّت رسول خدا . امام عليه السّلام در جواب فرمود : فخر من به بندگى خداست و به زهد در دنيا اميدوارم كه از شر دنيا و اهلش نجات يابم و به ورع از حرام ، توقّع نعيم ابدى دارم و از فروتنى در دنيا ، بلندى مقام و مرتبه نزد حق تعالى مىخواهم . مأمون گفت : من اراده كرده‌ام كه خود را از خلافت عزل كنم و ترا خليفه ساخته با تو بيعت كنم ! امام عليه السّلام فرمود كه اگر اين خلافت از تست و حق تعالى تفويض اين امر به تو نموده است ، پس ترا جايز نيست كه لباسى را كه واجب تعالى در بر تو كرده باشد به ديگرى بپوشانى ؟ و اگر خلافت از تو نيست ، چيزى كه از تو نباشد چون به ديگرى مىدهى ! ؟ مأمون گفت : اى فرزند رسول خدا ! ناچار است تو را كه اين امر را از من قبول كنى . فرمود : به طوع و رغبت خود هرگز قبول اين امر نخواهم كرد و تن در نخواهم داد و به اين راضى نخواهم شد و هرچند بيشتر گفت ، امام عليه السّلام كمتر شنيد . تا چون مأيوس شد گفت : پس اگر قبول خلافت نمىكنى وليعهد من باش تا بعد از من
هامش
( 1 ) . عيون اخبار الرضا عليه السّلام ج 2 ، ص 240 . ( 2 ) . اين دو سطر در كاشف الحق نيست ( ص 431 ) : « اما ابن بابويه . . . برى الذّمه‌ام » .
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 865 | المحقق الأردبيلي / صادق حسن زاده