سرش هجوم كردند و هر دينار را از او به صد دينار خريدند در اين وقت فهميد كه آن حضرت اينكه فرموده بود كه به اين زر محتاج خواهى شد قصدش اين بوده .
و دعبل را كنيزى بود به آن كنيز تعلق بسيار داشت و او را گذاشته رفته بود و در آن وقت كه بازآمد كنيز به سبب درد چشم نابينا شده بود و دعبل از اين خبر مكدّر و پريشان خاطر شد ، شبى به خاطرش رسيد آن پاره جامه را كه از قم پس گرفته بود با خود داشت به خوشحالى تمام آن را به چشم كنيز بست ، چون صبح شد چشمهايش از اول روشنتر شده بود شكر الهى به جا آورده و آن پاره جامه باعث شفاى چندين كس ديگر از مرضى شد .
و ايضا در كشف الغمّه از على بن احمد كوفى نقل كرده « 1 » كه گفت : از كوفه متوجه خراسان بودم و دختر من حلّهاى به من داد كه اين را فروخته از براى من فيروزهاى بخر و من آن را در ميان متاع خود بسته چون به مرو رسيدم خادمان حضرت على بن موسى الرضا عليه السّلام آمده حلّه را طلبيدند كه يكى از غلامان آن حضرت فوت شده حله مىخواهند . من گفتم در ميان متاع من حله نيست . پس رفتند و برگشتند و گفتند مولاى ما ترا سلام مىرساند و مىگويد با تو حله هست و اگر به خاطر ندارى دختر تو آن را به تو داده كه بفروشى و به جهت او فيروزه بخرى و آن را در ميان فلان متاع بستى . پس مرا به ياد آمده بيرون آوردم و دادم و با خود گفتم كه از او مسأله چند مىپرسم اگر جواب مطابق سؤال شنيدم يقين مىكنم كه او امام مفترض الطاعه است ؛ پس آن مسائل را نوشتم و متوجه خانه آن حضرت شدم ، ازدحام خلق مرا از رسيدن به خدمت او مانع آمد با خود در فكر بودم كه غلام آمده گفت : يا على بن احمد كوفى جواب مسائل خود را بگير و پارهاى كاغذ به دست من داد . چون كاغذ را مطالعه نمودم همه جواب مسائل من بود به ترتيبى كه نوشته بودم و به طريقى كه مىخواستم .
هامش
( 1 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 102 .