چون آن مرد روانه شد آن حضرت رو به ايشان كرده گفت : تعجب نمىكنيد از اين مرد كه امشب خواهد مرد و آمده كه فردا قضاى حاجت من كند ! پس هر دو برخاسته بيرون رفتند و با هم گفتند كه ما آمده بوديم كه از او مسائل فرض و سنّت بشنويم او خود از غيب خبر مىدهد ! كس فرستادند تا بر در خانهء آن مرد باشد و ببيند كه احوال آن مرد چون مىشود ، خبرى كه امام عليه السّلام داده حق و صدق است يا نه ؟ آن كس آمده در مسجدى كه در برابر آن خانه بود منتظر خبر بنشست و چون نصفى از شب گذشت فرياد و فغان از آن خانه برآمد ، چون پرسيد كه چه واقع شده گفتند : آن مرد به علت فجأه بمرد بىآنكه او را مرضى و بيمارى باشد . فرستاده رفت و هر دو را خبر كرد و ايشان باز به خدمت امام عليه السّلام آمده پرسيدند كه مىخواهيم بدانيم كه اين علم را شما از كجا بهم رسانيده بوديد ؟ فرمود : اين علم از آن علمهاست كه رسول خدا به مرتضى على عليه السّلام تعليم داده بود ، از آن علمها نيست كه ديگرى را راهى به آن باشد . هر دو متحيّر و مبهوت شده هرچند خواستند كه ديگر حرفى بزنند نتوانستند و هر دو برخاسته شرمنده برگشتند و صبر بر كتمان هم نداشتند و خود روايت نمودهاند و نقل كردهاند تا در روز قيامت بر ايشان حجت باشد .
و از آن حضرت نيز مكرّر احياى اموات به فعل آمده از آن جمله يكى زنده كردن چهار پاى مرد مغربى است در راه مكه « 1 » . راوى كه على بن حمزه است گويد كه چون امام عليه السّلام تحير و گريهء آن مرد را ديد از او پرسيد كه چه واقع شده ؟ او گفت : خرم مرده و بارم افتاده نه قوت رفتن دارم و نه طاقت برگشتن . فرمود : مىتواند بود كه نمرده باشد ؟ پير گفت : چون رحم نمىكنى ، استهزاء چيست ؟ امام عليه السّلام گفت كه هيچ افسونى كه زنده شود نمىدانى ؟ آن مرد غضبناك شده آن حضرت لب مبارك بجنبانيد و چوبى افتاده بود بر گرفت و بر آن خر زده خر برجسته خود را تكانيد و
هامش
( 1 ) . كشف الغمه ج 3 ، ص 37 .