مذكور است « 1 » كه بعد از امام جعفر صادق عليه السّلام ، عبد اللّه كه بزرگترين فرزندان امام عليه السّلام بود دعوى امامت و جانشينى داشت . روزى جمعى كثير در خدمت امام موسى عليه السّلام بودند و حرف عبد اللّه و دعواى امامت او مذكور شد ، امام عليه السّلام فرمود كه هيمه بسيارى آورده و در صحن خانه چيدند و كسى را از پى عبد اللّه فرستاده او را طلبيد و فرمود آتش بر آن هيمه زدند و كسى مدّعا و غرض آن حضرت را نمىدانست تا چون جميع هيمهها سوخت برخاست با جامه و ردائى كه پوشيده بود در ميان آتش نشست و با اصحاب به صحبت مشغول شد و بعد از ساعتى بيرون آمده رخت خود را تكانيد و به عبد اللّه خطاب فرمود كه اگر تو را گمان اين است كه بعد از پدر ، امام و جانشينى ، برخيز و در اين آتش ساعتى بنشين ! رنگ عبد اللّه متغير شده برخاست و برفت .
و ايضا از هشام بن سالم مروى است و در « خلاصه » و « كشف الغمّه » ثبت است « 2 » كه گفت : بعد از امام جعفر صادق عليه السّلام ، مردمان را گمان آن بود كه چون عبد اللّه پسر بزرگ است قائم مقام پدر ، اوست ؛ پس مؤمن الطاق و من به نزد او رفتيم و به جهت امتحان سؤال كرديم كه زكات در چند چيز واجب است ؟ گفت : در دويست درهم ، پنج درهم . گفتيم : در صد درهم چند واجب است ؟ گفت : دو درهم و نيم .
دانستيم كه او امام نيست و علمى به احكام شرعيه ندارد ؛ پس از نزد او نوميد بيرون آمده در يكى از دكانهاى مدينه حيران و گريان نشسته متفكر بوديم كه اگر مشكلى روى نمايد و مسألهاى پيش آيد به كه رجوع بايد نمود و گاهى زيديّه در خاطر مىگذشت و گاهى به معتزله ميل بهم مىرسيد و احيانا به قدريّه و خوارج فكر مىدويد و درين حيرت بوديم كه پيرى پيدا شد و از دور به دست اشاره به من كرد و چون منصور عباسى جاسوسان گماشته بود كه بداند كه شيعه امام جعفر صادق عليه السّلام ،
هامش
( 1 ) . كشف الغمه ج 2 ، ص 36 .
( 2 ) . كتاب « خلاصه » ص 179 فقط توثيق شده ولى روايت ذكر نشده است . كشف الغمه 3 / 12 .