به آن حضرت رجوع نمودند و از حيرت خلاص شدند .
و از جملهء كسانى كه به راهنمائى آن حضرت از گمراهى خلاصى يافتهاند ، يكى حسن بن عبد اللّه زاهد است - ابن عمّ رافعى - كه با آنكه أعبد اهل زمان خود بود و احاديث از فقهاى مدينه شنيده بود چون به خدمت امام رسيد و معلومات خود را عرض كرد دانست كه آنچه پيشتر دانسته به كارش نمىآيد و بعد از آن هدايت يافت و علم به ترتيب ائمهء معصومين عليهم السّلام بهم رسانيده پرسيد كه پس امروز امام و راهنما كيست ؟ امام عليه السّلام فرمود كه اگر ترا خبر كنم قبول خواهى كرد ؟ گفت :
بلى . و چون امام عليه السّلام اشاره به نفس خود كرد گفت : به دليلى كه موجب اطمينان قلب شود آرزومندم . فرمود : برو به جانب آن درخت - و اشاره به درختى كرد كه در آن برابر بود - بگو موسى بن جعفر ترا طلبيد . چون پيغام به آن رسيد فى الحال درخت راهى شده به سرعت تمام خود را به خدمت امام عليه السّلام رسانيده در برابر آن حضرت قرار گرفت و باز امر شد كه برود بر جاى خود قرار گيرد . آن درخت به فرموده عمل نمود و چون حسن اين امر غريب را مشاهده نمود انزوا اختيار نموده تا بود با ديگرى از اهل زمان حرف نزد و به اعتقاد درست از دنيا برفت .
و ايضا در فصول المهمه و كشف الغمه مسطور است « 1 » كه در آن وقت كه هارون - عليه اللعنة - امام موسى عليه السّلام را محبوس داشت ، ابو يوسف و محمد بن الحسن كه هر دو مجتهد عصر بودند به مذهب اهل سنت و شاگردان ابو حنيفه ، با هم قرار دادند كه نزد امام عليه السّلام روند و مسائل علمى از او پرسند و به اعتقاد خود با او بحث كنند و آن حضرت را الزام دهند ، چون به خدمت آن حضرت رسيدند مقارن رسيدن ايشان مردى كه از قبل سندى بن شاهك بر آن حضرت موكل بود آمده گفت : نوبت من تمام شده به خانهء خود مىروم اگر شما را خدمتى و كارى هست كه چون باز نوبت من شود آن كار را ساخته بيايم ؟ امام عليه السّلام فرمود : برو خدمتى و كارى ندارم .
هامش
( 1 ) . فصول المهمه ص 241 ؛ كشف الغمه ج 3 ، ص 38 .