مرا غمگين يافت . وجه آن را پرسيد . گفتم : شما به نزد اين ياغى مىرويد و من از او بر شما ايمن نيستم . فرمود : خاطر جمع دار كه در آخر فلان روز و فلان ماه تو را خواهم ديد ؛ و مرا به غير از شمردن روز و هفته كارى نبود و منتظر مىبودم تا آن روز به آن موضع رفتم و تا غروب آفتاب انتظار كشيدم كسى پيدا نشد و شكى در خاطرم افتاد و خواستم كه برگردم سياهى از طرف عراق به نظرم آمد ، متوجه آن طرف شده ديدمش بر استرى سوار چون سلام كردم ، فرمود كه شك در خاطرت راه يافت ! ؟
گفتم : بلى ! ليكن الحمد للّه از آن طاغى خلاص شده به سلامت آمدى . فرمود : بلى ، ليكن بار ديگر گرفتارى در پيش است كه از آن طاغى خلاصى نخواهد بود . و آن اشاره به حبس هارون بود و چنان شد كه آن حضرت فرمود .
و ايضا در آن دو كتاب ، از عيسى مداينى روايت نمودهاند « 1 » كه گفت : يك سال در مدينه متوطّن شدم و شبها به خدمت آن حضرت مىرفتم ، شبى به من گفت : يا عيسى ، خانهات انبوه شده و متاعت در زير خاك ماند . من به خانه رفتم و مزدوران گرفته متاع را بيرون آوردم چيزى كه نيافتم سطلى بود . چون به خدمتش رفتم فرمود كه چيزى از متاعت كم نشده باشد ؟ گفتم : يا بن رسول اللّه ، سطلى ناپيدا است .
سر مبارك به زير انداخت و تأمل نموده فرمود كه سطل را در جائى فراموش كردهاى و كنيز صاحبخانه برداشته از او بپرس كه به تو خواهد داد . و چنان بود كه آن حضرت فرموده بود .
و ايضا در كتابين مذكورين مسطور است « 2 » كه ابراهيم بن عبد الحميد ، سحرى متوجه قبا بود ، در راه به آن حضرت دوچار شد . امام عليه السّلام از او پرسيد كه به چه كار مىروى ؟ گفت : مىروم كه نخلستانى بخرم چنانچه هر سال مىخريدهام . فرمود كه از ملخ خاطر شما جمع است ؟ ابراهيم گفت كه از آن حرف خاطرم وسواسى بهم
هامش
( 1 ) . فصول المهمّه ص 235 ؛ الخرائج راوندى ج 1 ، ص 316 ؛ كشف الغمّه ج 3 ، ص 31 .
( 2 ) . فصول المهمه ص 235 ؛ كشف الغمه ج 3 ، ص 35 .