از آن جمله در فصول المهمه و كشف الغمه مذكور است « 1 » كه شقيق بلخى گفت :
در سال صد و چهل و نه ارادهء كعبه داشتم ، چون به قادسيه رسيدم جوانى خوش روى گندمگون ضعيفاندام ديدم پشمينهاى پوشيده و نعلين در پا و از اهل قافله كناره كرده و كنارى گرفته . با خود گفتم البته اين جوان از صوفيّه است و مىخواهد با قافله همراه شود و و بال ايشان شود ، بروم و او را ملامت و سرزنشى كنم شايد كه پشيمان شود . چون نزديكش رسيدم نگاهى به من كرده فرمود : « يا شقيق !
اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ
« 2 » » ؛ يعنى نشنيدهاى كه حق تعالى فرموده اجتناب كنيد از بسيارى گمانها كه بعضى از گمانها گناه است . و از نظر من غايب شد !
با خود گفتم كه نام مرا گفت و به آنچه در خاطرم گذشته بود اشاره فرمود ، البته يكى از صلحا خواهد بود . هرچند در عقبش دويدم اثرى از او نديدم . در منزل ديگرش ديدم كه به نماز مشغول بود و اشك از چشمانش مىريخت و با خضوع و خشوع تمام نماز مىكرد . گفتم بروم و از او بحلّى خواهم . صبر نمودم تا فارغ شد ، پيش از آنكه حرف زنم فرمود : يا شقيق ! حق تعالى فرموده :
إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً
« 3 » ؛ يعنى من بخشايندهام كسى را كه توبه كند و ايمان آورد و عملش نيكو باشد . پس برخاست و راهى شد و مرا آنجا گذاشت . با خود گفتم بلى يكى از ابدال خواهد بود كه دو بار از ما فى الضّمير من خبر داد .
چون به منزل ديگر رسيدم ديدمش به كنار چاهى ايستاده و ركوه يعنى مطهره در دست دارد و مىخواهد از چاه آب بكشد كه به يك بار ركوه از دستش در چاه افتاد ، مرا نگاه بر او بود ديدم كه نگاه بر آسمان كرد و گفت : « انت ربّى اذا ظمئت الى الماء و قوتى اذا اردت الطعام ؛ اللهم ! سيّدى مالى غيرها فلا تعدمنيها » ؛ يعنى توئى
هامش
( 1 ) . فصول المهمه ص 233 ؛ كشف الغمّه ج 3 ، ص 3 و 4 .
( 2 ) . سوره حجرات ، آيه 12 .
( 3 ) . سوره طه ، آيه 82 .