تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 820

مساهمون:

ص٨٢٠
سيرآبى من هرگاه تشنه شوم و توئى سيرى طعام من هرگاه گرسنه شوم ؛ بار الها ! غير از اين ندارم چنان مكن كه كم شود . پس ديدم كه آب چاه بجوشيد و بلند شد تا به حدّى كه او دست دراز كرد و ركوه خود را برداشت و پرآب كرده وضو بساخت و چهار ركعت نماز گزارد و چون فارغ شد از آن ريگى كه در آن صحرا ريخته بود مشتى برداشته در آن ركوه ريخت و حركت داد و از آن آشاميد . پيش رفتم و سلام كردم چون جواب داد گفتم : از اين نعمتى كه خداى تعالى ترا عطا كرده مرا هم بچشان و از سؤر خود تشنگى مرا بنشان . فرمود : نعمت الهى هميشه ظاهر و باطن ما را گرفته و انعام او دائمى است ، بايد كه تو اخلاص و اعتقاد خود را به خداى خود درست كنى و ركوه را به من داد چون آشاميدم ديدم كه شكر و سويقى است كه هرگز شربتى و طعامى به آن لذت در مدت عمر خود نخورده بودم و به آن خوش بوئى هيچ بوى خوشى به مشام من نرسيده بود ؛ پس سير شدم و سيراب گشتم و تا مدتها مرا احتياج به آب و نان نشد و تا به مكه رسيدم ديگر او را نديدم . صبحى ديدم كه طواف به جاى آورده از مسجد بيرون رفت ، از عقبش رفتم ديدم خدم و حشم و موالى و احباب دورش را گرفته از همه طرف مردم به پابوسش ميل مىكنند و به سلامش تقرّب مىجويند و بر زيارتش اقدام مىنمايند . از كسى پرسيدم كه اين كيست ؟ گفت : نمىدانى ؟ اين موسى بن جعفر عليه السّلام است ! گفتم : آن طور عجايبى ، البته بايد كه از اين قسم سرورى باشد . و اين قصه را يكى از شعراء به نظم آورده ليكن چون عربى است و ذكر آن با ترجمه‌اش باعث طول مىباشد به ذكرش جرأت ننمود . و ايضا در كتاب فصول المهمه از كتاب دلايل حميرى نقل كرده « 1 » كه ابو خالد زبالى روايت نموده كه چون مهدى ، آن حضرت را به عراق طلبيد به خدمتش رفتم
هامش
( 1 ) . فصول المهمه ص 234 از كتاب دلايل حميرى نقل كرده .