تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 817

مساهمون:

ص٨١٧
روزى به خدمت محمد باقر عليه السّلام آمدم و امام جعفر صادق عليه السّلام نزد پدر ايستاده ، به آن حضرت گفتم : چرا او را كدخدا نمىكنيد و حال آنكه وقت آن شده است ؟ فرمود كه برده‌فروشى از بربر مىآيد در خانه ميمون نزول مىكند و اشاره فرمود به كيسهء زر سر به مهرى كه در آنجا بود ، فرمود كه به آنچه در آن كيسه است از براى او كنيز خواهم خريد . بعد از دو روز به خدمت آن حضرت آمدم ، فرمود كه آن مرد آمده برويد و آنچه گفتم بخريد . ابن محصن گويد رفتيم و از آن مرد تفحص كرديم گفت : هرچه داشتم فروختم الّا كنيزى كه به جهت بيمارى مانده است . گفتم : قيمت آن چند است ؟ گفت : از هفتاد دينار كم نيست . گفتم : كنيز را از تو مىخرم به هرچه درين كيسه است . گفت : از آنچه گفتم فلوسى كم نمىدهم . رفيقى داشت گفت : مهر كيسه را بگشائيد ببينم چند است ؟ چون گشوديم و شمرديم از هفتاد دينار ، يك دينار كم و زياد نبود و چون كنيز را خريده به خدمت آن حضرت برديم از او پرسيد كه چه نام دارى ؟ گفت : حميده . فرمود كه ، حميده‌اى در دنيا و محمودى در آخرت ، بگو كه بكرى يا ثيّب ؟ گفت : بكر . فرمود كه چگونه بكر مانده‌اى و حال آنكه هرچه به دست برده‌فروشان افتد فاسد مىسازند ؟ كنيز گفت : مكرّر آن نخاس قصد من مىكرد هر مرتبه مرد سفيدپوشى پيدا مىشد و او را طپانچه مىزد تا از نزد منش دور مىساخت . پس امام جعفر صادق عليه السّلام را طلبيده گفت : اين كنيز را مالك شو كه از او كسى متولد خواهد شد كه بهترين بندگان خدا باشد كه بر روى زمين باشند در زمان يعنى امام موسى كاظم - عليه و على آبائه و بنيه و جدّه صلوات اللّه و سلامه - و چون كلام به ذكر آن حضرت منجر شد ، شروع به ذكر آن حضرت مىنمايد :