تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 659

مساهمون:

ص٦٥٩
بيت اللّه و با آنكه اسبان و شتران همراه داشت سوار نمىشد . و مشهور است كه يك بار پاى مباركش از پياده روى ورم كرده بود . يكى از دوستان گفت : پدر و مادرم فداى تو باد ! اگر آن قدر سوار مىشدى كه اين ورم بر طرف مىشد ، چه مىشد ؟ بعد از آن ديگر پياده مىرفتى . فرمود كه در اين منزل سياهى خواهى ديد كه روغنى خواهد داشت از او بگير كه آن رفع اين ورم مىكند . آن شخص گفت : فداى تو شوم ! در هر منزل اين روغن هست ؟ فرمود : بلى و ليكن در اثناى راه خواهى ديد . چون پاره‌اى از راه قطع كردند سياهى پيدا شد از او روغن طلبيدند ، گفت : اندكى دارم و ليكن آن را نذر حسن بن على عليهما السّلام كردم به ديگرى نمىتوانم داد . گفتند : به جهت آن حضرت مىخواهيم . او آن روغن را به خدمت امام عليه السّلام برده به خادم سپرد چون خواستند كه قيمتش بدهند گفت : يا بن رسول اللّه ! من از براى فروختن نياورده‌ام اميدوارم كه چون زنم حامله است دعا فرمائى كه حق تعالى پسرى كرامت فرمايد كه دوستدار اهل بيت باشد . آن حضرت دعا فرمود كه حق تعالى پسرى مستوى الخلقه صالح محب به تو كرامت فرمايد كه دوستدار اهل بيت باشد و چون به خانهء خود روى خواهى ديد . و ديگر آنكه در ساير عبادات آن حضرت از نماز و روزه و تلاوت قرآن و صدقات و مبرات به غير از جدش مصطفى و پدرش على مرتضى كسى را با او برابرى نمىرسد و با وجود آنكه جدى چون رسول اللّه و پدرى چون مرتضى على و مادرى چون فاطمه زهرا داشت خوفش به مرتبه‌اى بود كه چون برادرش امام حسين عليه السّلام در حالت احتضار او را گريان ديد فرمود كه اى برادر ! به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و امير المؤمنين عليه السّلام مىرسى و هر دو پدر تواند و به خديجه و فاطمه ملحق مىشوى كه هر دو مادر تواند و به قاسم و طاهر بر مىخورى و هر دو خال تواند و به حمزه و جعفر ملاقات مىنمائى كه هر دو عم تواند ، چرا گريانى ؟ گفت : اى برادر ! راست