و او از پدرش و او از پدر روايت نموده « 1 » كه گفت : در مجلس امير المؤمنين عليه السّلام حاضر بودم كه جوانى به تظلّم آمده گفت : كه پدرم با جمعى به سفر رفته بود و مال بسيار با خود برده بود و آن جمع آمده مىگويند كه پدرت فرمان يافت و هيچ چيز از او نماند . آن حضرت فرمود كه صبر كن كه امروز حكم كنم مشابه حكم داود نبى عليه السّلام . پس آن جمع آمده هفت كس بودند همه را طلب نمود و امر فرمود كه ايشان را از يكديگر جدا ساخته يك به يك طلبيد و از بيمارى و محل فوت آن مرد پرسيد . هر يك هرچه مىگفتند كاتبى مىنوشت . دو كس از ايشان موافق هم نگفتند . پس يكى از ايشان را تخويف نمود ، او به قتل آن بىگناه معترف شد و ديگران نيز اعتراف نمودند فرمود تا مال او را حاضر كرده به آن جوان تسليم نمودند و او خون پدر را عفو كرد ليكن آن حضرت آن قوم را عقوبت بليغ فرمود .
چون از آن حضرت التماس بيان حكم داود نمودند فرمود كه در زمان داود مثل اين قضيه واقع شد و آن برين وجه بود كه داود عليه السّلام روزى در كوچهاى مىگذشت جمعى از اطفال را ديد كه به بازى مشغولند و يكى از آن اطفال را « مات الدين » مىخواندند . از آن طفل پرسيد كه « مات الدين » كه نام تو كرده است ؟ گفت : مادرم ! او را به نزد مادرش برده از سرّ آن استفسار نمود . گفت : پدرش با جمعى به سفر رفت و چون رفيقانش برگشتند گفتند : او فوت شده است . از مال و وصيت پرسيدم . گفتند :
مالى نداشت و ليكن وصيت نمود كه زنم حمل دارد اگر پسر آورد بگوئيد كه « مات الدين » نام نهد كه مرا جز اين وصيت نيست و من به وصيت پدرش اين طفل را « مات الدين » نام كردم . پس داود آن جمع را طلبيد و به نحوى كه من كردم « تفريق شهود » نمود . ظاهر شد كه آن شخص را كشتهاند . داود مال او را از ايشان گرفته به پسرش داد و مادرش را گفت اكنون اين پسر را « عاش الدين » نام كن اگر دين مرده بود ، زنده شد ! خلق صلوات بر رسول صلّى اللّه عليه و آله فرستادند و آن حضرت عليه السّلام را دعا كردند .
هامش
( 1 ) . مناقب ابن شهر آشوب 2 / 378 و 379 .