تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 624

مساهمون:

ص٦٢٤
كسى آمده ايشان را از قتل او منع نمود . عمر چون شنيد گفت : سبحان اللّه ! شخصى خود اعتراف به خون كرده به چه وجه على او را رها مىكند ؟ درين حرف بودند كه امير المؤمنين عليه السّلام رسيد ، عمر و حضار برخاستند و احترام آن حضرت به جا آوردند و از سبب منع پرسيدند فرمود كه اين شخص اگر چه يكى را كشته است ليكن باعث حيات ديگرى شده و حق تعالى مىفرمايد كه
وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً
« 1 » هر كه نفسى را زنده كند چنان است كه همه مردمان را زنده كرده باشد ؛ پس قتل او لازم نباشد . مسلمانان تكبير گفتند و عمر گفت : « لو لا على لهلك عمر » . قضيهء ديگر آنكه غزالى در « احياء العلوم » « 2 » و جمعى ديگر از خاصه و عامه نقل كرده‌اند كه عمر كسان خود را به طلب زنى فرستاد كه او را بياورند به جهت تهمتى كه به آن زن نسبت داده بودند . چون آن زن ، كسان عمر را بديد بترسيد و بچه بينداخت . عمر اصحاب را طلبيده از حكم آن پرسيد . اصحاب به جهت خوش آمد عمر ، گفتند : بر تو چيزى نيست ، تو به قصد تأديب و نيت خير ، زن را طلب نمودى . پس صبر كرد تا امير المؤمنين عليه السّلام حاضر شد گفت : يا ابا الحسن ! اصحاب درين حكم چنين گفتند ، ترا به رسول خدا قسم مىدهم كه حق اين مسأله را ادا فرمائيد . امير المؤمنين عليه السّلام فرمود كه اصحاب ، تو را از خود راضى كرده‌اند قتل اين طفل ، قتل خطا است و ديت آن بر عاقله است و به تو تعلق دارد . پس عمر گفت : و اللّه كه تو مرا نصيحتى فرمودى و من به اين حكم راضىترم . ديت آن طفل را داد و گفت : مشكلى مباد كه ابا الحسن عليه السّلام در آنجا حاضر نباشد و باعث هدايت خلق نشود . قضيهء ديگر « 3 » آنكه مردى دختر يتيمى را به قصد ثواب بزرگ مىكرد . آن مرد را سفرى روى داد و زن او ديد كه دختر را حسن و جمالى بهم رسيده ترسيد كه مبادا
هامش
( 1 ) . سوره مائده ، آيه 32 . ( 2 ) . مناقب ابن شهر آشوب 2 / 367 از احياء العلوم نقل كرده . ( 3 ) . مناقب ابن شهر آشوب 2 / 372 .
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 624 | المحقق الأردبيلي / صادق حسن زاده