تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 623

مساهمون:

ص٦٢٣
قضيه ديگر آنكه از ابن عباس مروى است « 1 » كه گفت : در مجلس عمر حاضر بودم كه پنج مرد را با زنى آوردند و جمعى گواهى دادند كه اين پنج تن با اين زن زنا كردند . عمر همه را حدّ فرمود و خبر به امير المؤمنين عليه السّلام رسيد فرمود : صبر كنيد تا من به مسجد آيم . و چون به مسجد آمد ، عمر پرسيد كه يا على حق تعالى فرموده كه
الزَّانِيَةُ وَ الزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ
« 2 » فرمود : بلى و ليكن حكم اينها جداست ، اول را قتل و دوم را جلد و سيم را رجم و چهارم را نيم حد واجب است و پنجم را سه سيلى بايد زد . مردم صلوات فرستادند و عمر متحير بماند . حضار التماس برهان قضيه نمودند فرمود : اولى يهودى است و در دين خود فساد كرده قتل بر او واجب است ؛ دوم زنا كرده به موجب آيه ، جلد بايد نمود ؛ و سيم محصن است رجم بر او لازم است ؛ چهارم بنده است نصف حد بر او واجب است ؛ پنجم ديوانه است او را چيزى نيست او را ادبى بايد كرد . پس عمر گفت : « لو لا على لهلك عمر » . قضيهء ديگر آنكه از انس بن مالك روايت كرده‌اند « 3 » كه در عهد خلافت عمر مرد درويشى را گوسفندى بود به جهت اطفال خود ذبح كرده در پوست كندنش عاجز شده بيرون آمده كه مددى بهم رساند ، بول بر او زور آورد و به خرابه‌اى رفت تا بول كند كشته‌اى در آن خرابه ديد متحير فروماند . جمعى رسيدند و او را ديدند كه كاردى در دست و كشته‌اى افتاده او را گرفته به نزد عمر آوردند عمر او را قصاص فرمود . چون مردم جمع آمدند و سيّاف قصد كشتن او كرد جوانى خود را در ميان انداخت و گفت : دست از او برداريد كه قاتل آن شخص منم ! خبر به عمر بردند ، ثانى را قتل فرمود . چون به قصاصگاهش بردند در آن وقت از جانب امير المؤمنين
هامش
( 1 ) . مناقب ابن شهر آشوب 2 / 361 . ( 2 ) . سوره نور ، آيه 2 . ( 3 ) . الكافى ج 7 / 289 و 290 .