تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
قحطبه كارى بود به ديدن او رفتم در ماه مبارك رمضان ، چون نشستم ديدم كه طشتى و آفتابه‌اى آوردند او و من دست بشستيم و طعامى حاضر كردند چون لقمه‌اى چند بخوردم مرا به ياد آمد كه رمضان است دست كشيدم ، وجه پرسيد . گفتم كه رمضان است و من از فراموشى چند لقمه خوردم و در تو اثر كوفتى نمىبينم و در سفر نيز نيستى ، سبب روزه نگرفتن چيست ؟ شروع به گريه كرد و آن قدر بگريست كه من از پرسيدن پشيمان شدم و چون خوان برداشتند گفت : يا عبد اللّه ! من از رحمت خدا مأيوسم و مىدانم كه نماز و روزهء من عبث است و من مخلد در نار و به عذاب منتقم جبار گرفتار خواهم بود ، چه وقتى كه هارون الرشيد - عليه اللعنة - به طوس رسيد شبى مرا بخواند ، چون به خدمتش رسيدم شمشيرى ديدم پيش وى نهاده ، سلام كردم و گفت : اطاعت تو امير المؤمنين را به چه مرتبه است ؟ گفتم : به نفس و مال . مرا بازگردانيد چون به خانه رسيدم باز خادمى آمد كه ترا مىخواند . من ترسان و هراسان رفتم چون مرا ديد باز به همان طريق پرسيد . اين مرتبه گفتم : به نفس و مال و زن و فرزند . تبسمى كرد و مرا رخصت داد چون به خانه آمدم بار ديگر آمد و مرا به تعجيل برد . اين مرتبه دل از حيات بر گرفتم چون مرا ديد باز به همان سخن آمد . اين مرتبه گفتم : به نفس و مال و زن و فرزند و دين و ايمان ! بخنديد و آن شمشير را به دست من داد و گفت : با اين خادم برو و هرچه وى گويد چنان كن . آن خادم مرا به خانه‌اى برد كه در ميان آن خانه چاهى عميق بود و سه حجره بود در بسته ، درها را بگشود و در هر خانه بيست تن از اولاد على عليه السّلام و فاطمه زهراء عليها السّلام بودند از پير و كهل و جوان ، يك يك را بيرون آورد كه گردن بزن و درين چاه انداز . چون سه تن مانده بودند پيرمردى را بيرون آورد آن پير به من گفت : اى رو سياه شقى ! شرم ندارى كه اين جمع را كشتى كه همه از خاندان امامت و رسالت‌اند ، فرداى قيامت چون جواب خدا و محمد مصطفى و مرتضى و فاطمه و حسن و حسين عليهم السّلام خواهى داد ؟ من از آن سخن بر خود بلرزيدم چنانچه شمشير از دستم بيفتاد . آن خادم گفت :
حديقة الشيعة ( فارسى ) — صفحة 458 | المحقق الأردبيلي / صادق حسن زاده