و نوشتهاى به من بدهد كه من از مواليان اهل بيت عليهم السّلام هستم و آن را در كفن خود بگذارم .
پس به او عرض كردم : تو چه مىدانى و چگونه شهادت مىدهى ؟
فرمود : كسى كه حق او را به او مىرسانند چگونه رساننده را نمىشناسد .
گفتم : چه حق ؟
فرمود : آنچه رساندى به وكيل من .
گفتم : وكيل تو كيست ؟
فرمود : شيخ محمد حسن .
گفتم : وكيل تو است ؟ فرمود : وكيل من است .
در خاطرم خطور كرد كه اين سيد جليل مرا به اسم خواند با اينكه من او را نمىشناسم پس به خود گفتم شايد او مرا مىشناسد و من او را فراموش كردهام .
پس گفتم كه اى سيد در نزد من از حق شما چيزى هست در اين امر به جناب شيخ محمد حسن رجوع كردم .
در روى من تبسمى كرد و فرمود : آرى رساندى بعضى از حق ما را به وكلاى ما در نجف اشرف .
پس گفتم : آنچه ادا كردم قبول است ؟
فرمود : آرى . پس در خاطرم گذشت اين سيد بالنّسبه به علماى اعلام وكلاى ما مىگويد ، و اين به نظرم بزرگ آمد ، پيش خود گفتم علما وكلايند در قبض حقوق سادات و مرا غفلت گرفت .
آنگاه فرمود : برگرد جدم را زيارت كن . پس برگشتم و دست راست او در دست چپ من بود چون به راه افتادم ديدم در طرف راست ما نهر آب سفيد صاف جارى است و درختان ليمو و نارنج و انار و انگور و غير آن همه با ثمر در
مقالات كنگره محقق اردبيلى ( مقالات ) ( فارسى ) — صفحة 687
مساهمون: كنگره بزرگداشت مقدس اردبيلى
ص٦٨٧