نقد صوفى نه همه صافى و بىغش باشد * اى بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد
* * *
غلام همت دردىكشان يك رنگم * نه آن گروه كه از رق لباس و دل سيهاند
* * *
صوفى شهر بين كه چون لقمهء شبهه مىخورد * پار دمش دراز باد اين حيوان خوش علف
* * *
نشان اهل خدا عاشقى است با خود دار * كه در مشايخ شهر اين نشان نمىبينم
* * *
خدا زان خرقه بىزار است صدبار * كه صد بت باشدش در آستينى
اوحدى اصفهانى مشهور به مراغى ( م 738 ه ) در جامجم در ذم صوفيهء عهد خود چنين مىگويد :
پير شياد دانه پاشيده * گرد او چند ناتراشيده
پنج شش جا نشانده حلقه ذكر * سر خود را فرو كشيده به فكر
تا كسى آورد ز در خوانى * يا كه سازد برنج و بريانى
كم برى زر ز زرق نپذيرد * پر برى زود در بغل گيرد
همچون گردون كبود جامه شده * صيد را گرگ اين تهامه شده « 1 »
* * *
خلق دريافته زرق سازيشان * حقنمايى و حقه بازيشان
هامش
( 1 ) . جامجم ، به اهتمام وحيد دستگردى ، ص 221 - 222 ، نقل از : رجايى بخارايى ، احمد على ، فرهنگ اشعار حافظ ، انتشارات علمى ، چاپ پنجم ، تهران 1368 ، ص 469 - 470 .