مىداد و همانطور كه پيشتر گفتيم ، همين سبب شده كه علماى دين بر آنها خرده گيرند و حتى به انكار و تكفيرشان بپردازند تا جايى كه در قرن يازدهم به فتواى علماى دين عدهاى از اين صوفىنمايان به قتل رسيدند . « 1 »
البته اين روش ويژه عالمان نبود و نقد صوفى را خود صوفيه هم مكرر محك زدهاند و از آن ميان آنچه را قلب و قاسره يافتهاند ، رد كردهاند ، مثلا مؤلف شرح تعرف مىگويد : « چون نااهلان دعوى اين مذهب كردند . . . تا به قول ، خلق را صيد كنند . . . اين مذهب به چيزى منسوب شد كه مراد خلق بود تا خلق و عشرت مر ايشان را بهدست آيد . . . و مر اين را تصوف نام كردند ، فاسقى را نام ، اسلام نهادند و زنديقى را نام ، صدّيقى كردند . » « 2 »
برخى از عارفان كه در زمرهء شاعران نيز هستند از اينگونه صوفيان بىصفا انتقاد نمودهاند ، از آن جمله سخن مولى است كه مىگويد : بعضى دونان ، حرف عارفان حقيقى را دزديدند و براى كسب مال و مقام در كار سادهدلان كردند و جامهء رنگين و مرقع پشمين را وسيلهء دريوزگى قرار دادند :
حرف درويشان بدزدد مرد دون * تا بخواند بر سليمى زان فسون
جامه پشمين از براى كد كنند * بو مسيلم را لقب احمد كنند
كار مردان روشنى و گرمى است * كار دونان حيله و بىشرمى است « 3 »
در ديوان حافظ غالبا « صوفى » مرادف با رياكار و نيرنگباز ، بهكار رفته است ، زيرا صوفى زمان حافظ ، صدرنشين مسند ارشاد ولى از قيد هر حقيقتى آزاد است :
صوفى نهاد دام و سر حقه باز كرد * بنياد مكر با ذلك حقه باز كرد
* * *
هامش
( 1 ) . ر . ك . تاريخ ادبيات در ايران ، ج 5 ، بخش 1 ، ص 201 - 228 .
( 2 ) . شرح تعرف ، طبع بنياد فرهنگ ، ص 212 - 213 .
( 3 ) . مثنوى ، تصحيح نيكلسن ، دفتر اول ، بيت 319 - 321 .