مىافكند . . . » « 1 »
از ديگر كسانى كه در قرن ششم بر صوفيه اعتراض كرده ، سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى است كه « تبصرة العوام فى معرفة مقالات الانام » را تأليف كرده است . « 2 » و در قرن هفتم نيز « خواجه نصير توسى » ( م 672 ه ) با آن كه از حسين بن منصور حلاج و بايزيد و ديگر عرفا و اهل تصوف جانبدارى كرده و در « اوصاف الاشراف » از عقيدهء اتحاد دفاع كرده و گفته است كه علماى ظاهربين سخن صوفيه را در اين باره نفهميدهاند و چنين اظهار داشته كه : « اتحاد يكى شدن بنده با خدا نيست بلكه آن است كه بنده همه او را بيند ، و گويد : هر چه جز اوست از اوست ، پس همه يكى است . . . پس آن كه « انا الحق » « 3 » گفته و آن كه « سبحانى ما اعظم شأنى » « 4 » گفته ، در سخنش دعوى الوهيت نيست ، بلكه نفى وجود خود و اثبات غير خود است » ، با اين حال نسبت به برخى فرقههاى صوفيه و كارهاى آنان نظر خوبى نداشته و وجود آنان را زايد و بىفايده مىدانسته است ، چنان كه « ابن الفوطى » در « حوادث الجامعة » آورده است : « وقتى در حضور هلاكو عدهاى از قلندريه پيدا شدند ، شاه از خواجه پرسيد : اينها كيانند ؟ جواب داد : مردمى بىفايده و زايدند . سلطان فرمان داد آنان را از ميان بردند . » « 5 »
اين سير كمابيش ادامه يافت و تا عصر مقدس اردبيلى و بعد از آن كشيده شد ، چنان كه عالمان ديگرى نيز در اين باره دفترها ساختهاند كه از جملهء آنها
هامش
( 1 ) . تاريخ تصوف در اسلام ، ص 342 - 343 .
( 2 ) . ر . ك . سيد مرتضى بن داعى حسنى رازى ، تبصرة العوام فى معرفة مقالات الانام ، تصحيح عباس اقبال ، تهران 1313 ، ص 122 .
( 3 ) . سخن حلاج .
( 4 ) . سخن بايزيد .
( 5 ) . مدرس رضوى ، محمد تقى ، احوال و آثار خواجه نصير توسى ، انتشارات دانشگاه تهران ، 1334 ، ص 52 - 54 .
نيز ر . ك . سجادى ، سيد ضياء الدين ، مقدمهاى بر معانى عرفان و تصوف ، سازمان « سمت » ، تهران 1373 ، ص 107 - 108 ، 110 - 111 .