متشبهان به عرفا كاملا ناموجه و نادرست است استبعادى ندارد كه گفتار سرزنش آميز دربارهء آنها را از اين بزرگوار بپذيريم .
اصولا روش طعن بر صوفيان از مدتها پيش ( تقريبا قرن پنجم ) شروع شده بود و در قرن ششم به حدى رسيد كه ابو الفرج بن الجوزى ( م 597 ه ) كتابى به نام « تلبيس ابليس » تأليف كرد كه سراسر آن ردّ و اعتراض و خردهگيرى بر صوفيه و حالات و رفتار و عقايد و رسوم و سنن آنان بود ، او در جايى از كتاب مىنويسد :
« اسم صوفى اندكى قبل از سال 200 هجرى پيدا شد و صوفيه در ابتدا به زهد و اخلاص و صبر و رياضت نفس و مجاهده و ترك صفات بد و آراسته شدن به صفات خوب توجه داشتند ، بعد ابليس آنان را فريفت و از علم باز داشت و جاهل شدند و گفتند : مقصود از شرع فقط عمل است ، پس ترك كامل دنيا كردند و صحّت بدن را ناديده گرفتند و سپس از جوع و فقر و وساوس صحبت كردند ، بعد دستهء ديگرى آمدند و آن را با صفات خاصى از ساير فرق متمايز ساختند از قبيل : اختصاص به مرقعه و سماع و وجد و رقص و كف زدن و توجه زياد به حدّ افراط در نظافت و طهارت به تدريج اين طريقه نمو كرد و هر شيخى چيزى به آن افزود تا آن كه ادعاى رؤيت خدا كردند و رؤيت خود را وافىترين علوم شمردند ، حتى علم خود را علم باطن گفتند در حالى كه علم شريعت را علم ظاهر ناميدند . . . . » « 1 »
نيز ابن الجوزى مىنويسد : « . . . صوفيه بر بساط بطالت نشسته و تصوف را عبارت از بيكارى دانسته و در تاريكى هواجس نفس فرو رفتهاند . . . و بعضى از صوفيه در نكوهش اهل علم كوشيدهاند و اشتغال به علم را تلف كردن وقت پنداشتهاند . . . علم شريعت را علم ظاهر و هواجس نفسانى خود را علم باطن ناميدهاند و گفتهاند كه علم باطن تير الهى است كه خداوند به قلوب اولياى خود
هامش
( 1 ) . غنى ، قاسم ، تاريخ تصوف در اسلام ، چاپ دوم ، انتشارات ابن سينا ، 1330 ، ص 24 .