منها ما كان كما يزول السراب ، او كما ينقشع السحاب ، فنهضت في تلك الاحداث ، حتى زاح الباطل وزهق واطمأن الدين » . « 1 »
« همانا خداوند سبحان محمد ( ص ) را برانگيخت تا جهانيان را از نافرمانى او بيم دهد و گواه پيامبران پيش از خود گردد . چون او به سوى خدا رفت ، مسلمانان پس از وى در كار حكومت به هم افتادند و دست ستيزه گشادند . و به خدا در دلم نمىگذشت و به خاطرم نمىرسيد كه عرب خلافت را پس از پيامبر ( ص ) از خاندان او برآرد ، يا مرا پس از وى از عهده دار شدن آن بازدارد . و چيزى مرا نگران نكرد و به شگفتم نياورد ، جز شتافتن مردم بر فلان از هر سو و بيعت كردن با او . پس دست خود باز كشيدم ، تا آنكه ديدم گروهى در دين حق نماندند ، و از اسلام روى برگرداندند و مردم را به نابود ساختن دين محمد خواندند . پس ترسيدم كه اگر اسلام و مسلمانان را يارى نكنم ، رخنهاى در آن بينم يا ويرانيى ، كه مصيبت آن بر من سختتر از محروم ماندن از خلافت است و از دست شدن حكومت شما ، كه روزهايى چند است كه چون سرابى نهان شود ، يا چون ابر كه فراهم نشده پراكنده گردد . پس در ميان آن آشوب و غوغا برخاستم تا جمع باطل پراكنده شده و محو و نابود گرديد ، و دين استوار شد و بر جاى بيارميد » . « 2 »
هامش
( 1 ) - نهج البلاغة ، نامه 62 .
( 2 ) - ترجمه دكتر سيد جعفر شهيدى .