تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اهل بيت در مصر ( فارسى ) — صفحة 285

مساهمون:

ص٢٨٥

وفات وى

بانو سكينه در 117 ه - ق در مدينه منوره وفات يافت ، ابوالفرج اصفهانى در الاغانى يادآور شده است ، در زمانى وفات يافت كه والى مدينه خالد بن عبدالملك بود . كسى را در ابتداى روز و در اوج گرما نزد وى فرستاد تا اجازه تشييع جنازه را بگيرد ، به آن‌ها پيغام داد : هيچ كارى نكنيد تا خود بيايم و بر جنازه‌اش نماز بگزارم . لذا نعش را در محل مصلى قرار دادند و به انتظار آمدن وى نشستند تا ظهر شد . دوباره كسى را نزد وى فرستادند گفت : كارى نكنيد تا خودم بيايم ! هنگام نماز عصر رسيد و همچنان منتظرش بودند ، بازهم نيامد . هربار نيز كسى را مىفرستادند ولى اجازه نماز گزاردن نمىداد تا بالاخره هوا تاريك شد و او نيامد و مردم نشستند و بازهم منتظر ماندند و كم‌كم خوابشان گرفت ، برخاستند و گروه گروه به نماز ايستادند و از آنجا رفتند . وقتى صبح شد خالد بن عبدالملك كسى را فرستاد و پيغام داد : بر او نماز بگزاريد و
هامش
- تا زنده هستم عاشق دعد مىباشم و هرگاه بميرم از دعد مىخواهم كه پس از من عاشق و دلباخته او گردد . همگان نصيب را تحقير كردند و خوار دآن‌استند . عبدالملك به ايشان گفت : [ اگر شما بوديد ] چه مىگفتيد ؟ يكى از ايشان گفت ، مىگفتم : - تا زنده هستم عاشق دعد مىباشم و هرگاه بميرم اى كاش كسى بعد از من عاشقش گردد . عبدالملك گفت : تو كه بدتر از نصيب هستى . گفتند : اگر تو بودى چه مىگفتى ، اميرالمؤمنين ؟ گفت ، مىگفتم : - تا زنده هستم عاشق دعد مىباشم و هرگاه بميرم مىخواهم دعد نباشد كه پس از من با كسى دوست گردد . گفتند : تو از همه ما سه نفر شاعرترى اى اميرالمؤمنين ! المرزبانى نيز در الموشح ( 189 ) اين داستان را در مورد عبدالملك بن مروان ذكر مىكند و نقد وى از فرزدق و ديگران را بازمىگويد . ابن كثير نيز اين داستان و فضل فروشى شعرا در حضور عبدالملك بن مروان ( و نه در حضور سكينه در كتابش البداية 9 : 262 ) ذكر كرده است . اينها همه ما را بدان مىخواند كه در صحّت انتساب داستان به بانو سكينه دختر امام حسين ( ع ) و آنگونه كه ابوالفرج در كتاب خود الاغانى مدعى شده ترديد كنيم . از جمله آنچه اين ترديد را جدىتر مىكند آن‌است كه او حتى يك بيت شعر در عرفان و اخلاق و ادب يا در رثاى پدر بزرگوارش سيدالشهدا از وى نقل نمىكند .
اهل بيت در مصر ( فارسى ) — صفحة 285 | السيد هادي الخسروشاهي