تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اهل بيت در مصر ( فارسى ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
اشعب مىگويد : ما مانديم تا آن‌ها رفتند . وارد شدم ؛ از گرسنگى به‌جان آمده بودم زيرا از آنچه كه با دويست دينار پول بانو سكينه از بازار خريد كرده بودم چيزى نخورده بودم . . . فردا كه شد خدا مىداند از گرسنگى چه حال و روزى داشتم ، زيد دستور داد غذا را بياورند و آن‌را گرم كنند ، در اين ميان بزرگان قريش آمدند تا سلامى به او كنند وقتى آن‌ها را ديد دوباره پهلودرد گرفت و دارو و آب گرم خواست ، سفره را نيز جمع كردند ولى وقتى آن‌ها رفتند دستور داد سفره را درباره پهن كنند و غذا را كه اينك سرد شده بود بازگردانند و به من گفت : اى اشعب ! آيا راهى هست كه اين مرغ‌ها را گرم كنيم ؟ به او گفتم : از اين مرغ برايم بگو ! آيا جزو آل فرعون است كه بايد روز و شب در معرض آتش قرار گيرد ؟ ! « 1 » طبيعى بود كه چنين ازدواجى با شكست مواجه شود ، اين از ازدواج ميان زنى از خانواده‌اى بود كه به لحاظ گشاده دستى و كرم و بخشش تمامى دنيا را تنها مانند كالايى حقيرتر از بال يك مورچه نگاه مىكرد با مردى كه از غذا دادن به ميهمانان سرزده‌اى كه هيچ كار مخصوص براى آن‌ها نكرده بود ، ابا داشت و البته راه به‌جايى نمىبرد . بانو سكينه پيش از ازدواج حساب اين كار را كرده بود لذا با وى شرط كرده بود كه دست او را در اموال خود آزاد گذارد و او نيز پذيرفته بود . ولى به خود اجازه اين هزينه‌ها را نمىداد و چنان سخت گرفت كه زندگى با او تبديل به جهنم شد و سرانجام طلاق گرفت و از وى جدا شد و هرگز از اين بابت ناراحت نبود .

سكينه اديب

وقتى كتاب " الاغانى " و ديگر كتاب‌هاى ادبى را از نظر مىگذرانيم صفحات متعددى را مىبينيم كه از شخصيت ادبى سكينه سخن مىگويند ! او شاعره‌اى منتقد بود و
هامش
( 1 ) - الاغانى 14 : 165 .