تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اهل بيت در مصر ( فارسى ) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
بانو سكينه به‌هنگام رفتن به حجله مصعب بيست سال بود « 1 » و در آن هنگام مصعب از سوى برادرش عبدالله بن الزبير به امارت عراق گمارده شده بود . سكينه در خانه همسر با غم‌هاى گذشته‌اى كه هرگز او را ترك نمىكرد ، باقى ماند . كشته شدن پدر ، برادران و پسرعموها دل او را به درد آورد و زندگيش را پر از اندوه و ملال كرد ، ولى زندگى زناشويى داراى حقوق و وظايفى است و او هم كه دين دارد و پارساست و پدر و خانواده‌اش او را برشناخت و حقوق زناشويى پرورش داده‌اند ، تو گويى همه غم‌هاى خود را به فراموشى سپرده باشد - هرچند نتواند آن‌ها را فراموش كند - كوشيد با هر تلاش و كوششى كه شده آن‌ها را به باد فراموشى بسپارد ! و هنگامى كه زندگى اندكى به او روى خوش نشان داد ، كشته شدن همسرى كه سنگ صبورش شده و مدتى در حمايت وى آرامش يافته بود او را به وحشتى دوباره افكند . با وفات همسرش در درگيرى با عبدالملك بن مروان غم‌هاى سكينه تجديد شد و از اينكه مردم كوفه به تسليتش مىآمدند ، به‌خشم مىآمد . او احساس غم و اندوه سنگينى مىكرد و به آن‌ها گفت : « خدا مىداند كه من از شما متنفرم ، شما جدّم على را و پدرم حسين را و همسرم مصعب را كشتيد ؛ اينك با چه رويى به ديدارم آمده‌ايد ، در كودكى يتيم شدم و در بزرگسالى به دست شما بيوه گرديدم . » او از مصعب صاحب دختر زيبايى شد كه آن‌را به نام مادر خود رباب نام نهاد و عمويش عروة بن الزبير او را به ازدواج پسرش عثمان بن عروة درآورد ! و در خردسالى وفات كرد . اين دختر زيباروى از درّ و جواهر زيباتر بود و مادرش او را آراسته به
هامش
( 1 ) - خاطرنشان مىشود كه داستان ازدواج مصعب با سكينه به روايتى كه ابن قيتبه نقل كرده در شمار خيالپردازى است زيرا هيچكدام از بزرگان تاريخ و سيره آن‌را تأييد نكرده‌اند گو اينكه آن‌را بدون ذكر اسناد نقل كرده است . ولى در اسنادى كه ابومنصور البغدادى به نقل از المدائنى از مجالد به نقل از الشعبى در مورد ازدواج سكينه با عبدالله بن عثمان روايت مىكند - كه بدان خواهيم پرداخت - كسى چون مجالد قرار داد كه ابن معين و يحيى بن سعيد او را دروغگو و ضعيف توصيف كرده‌اند .