شايسته كاران و نيكوكارانيم . » [ 12 ] در صورتى كه حقيقت جز اين است . اينان اندامهاى فاسدى از اجتماع شدهاند ، ولى مقياسى را از دست دادهاند كه با آن شخص مىتواند فساد و تباهى را از جز آن تميز دهد ، و نمىفهمند .
«
أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ
- آگاه باشيد كه آنان تبهكارانند ولى اين را نمىدانند و نمىفهمند . » قرآن « شعور » را به كار مىبرد نه « عقل » را ، و نگفته « لكى لا يعقلون » تا ما تصوّر نكنيم مسائل سادهاى كه به انديشه و تأمّل نيازمند نيست ( همچون تشخيص ميان تباهى و سامان يافتگى ) خارج از درك منافق است چه رسد به مسائل پيچيده .
شرط نخست آگاهى به هر حقيقتى اعتماد به نفس و ملاكهاى عقلى است كه انسان در اختيار دارد ، و نفاق اين اعتماد را از صاحبش مىستاند و لذا ديگر بر چيزى آگاهى نمىيابد .
[ 13 ] سوم : آنها بر محور كارهاى خود در گردشاند و آن را حق مىدانند و جز آن را / 108 گمراهى و باطل مىدانند و لذا مردم را بىخرد مىخوانند و فرصت بهره گيرى از نظريات و تجارب مردم را از خود مىگيرند .
«
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ
- هنگامى كه به آنها گفته مىشود ايمان آوريد چنان كه مردم ايمان آوردند گويند :
آيا چنان ايمان آوريم كه بىخردان ايمان آوردند . » ولى بىخرد حقيقى كيست ؟ آيا كسى نيست كه فرصت ايمان و فرصت بهرهورى از تجربيات ديگران را از خود مىگيرد ؟
«
أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ
- آگاه باشيد كه هم ايشان ديوانگانند ولى نمىدانند . » [ 14 ] و به سبب جدايى گرفتن نفسى از اجتماع و آگاهيها و عقل آن ، كارهاى اجتماع را استهزا مىكنند و نسبت به آن تصور معكوس دارند و به همين سبب عملا از اجتماع كنار مىمانند و در فعاليتهاى آنكه نه تنها به نفع اجتماع