مىفهميم كه آن روشنى از خودشان نبود ، بلكه مربوط به خورشيد بوده كه به واسطهء نوعى ارتباط آنها را روشن مىكرده است .
خورشيد ، خود روشن است و با تابش خود زمين و آنچه كه در آن است روشن و آشكار مىكند ، اگر روشنى از خود اين اشياء بود ، هرگز آن را از دست نمىدادند .
انسان و ساير حيوانات زنده ، با چشم و گوش و حواس ديگر خود اشياء را مىبينند و درك مىكنند ، با دست و پا و ساير اعضاى درونى و بيرونى به فعاليت مىپردازند ، ولى پس از چندى از حس و حركت افتاده ديگر هيچ گونه جنبش و فعاليتى از خود بروز نمىدهند و به اصطلاح مىميرند .
ما با مشاهده اين صحنه ، قضاوت مىكنيم كه شعور و اراده و جنب و جوش كه از اين جانداران به ظهور مىرسد ، از هيكل و كالبد آنها نيست ، بلكه از روح و جانشان مىباشد كه با رفتن آن ، زندگى و فعاليت خود را از دست مىدهند .
مثلًا اگر ديدن و شنيدن از چشم و گوش تنها بود ، تا اين دو عضو وجود داشت ، مىبايست ديدن و شنيدن هم ادامه داشته باشد و حال آن كه اينطور نيست .
همينطور جهان پهناور هستى كه ما خود يكى از اجزاى آن مىباشيم و هرگز نمىتوانيم در هستى وجود آن ترديد كنيم . اين هستى و پيدايش غير قابل ترديد ، اگر از خودش و از آن خودش بود ، هرگز آن را از دست نمىداد و حال آن كه به چشم مىبينيم كه اجزاى آن ، يكى پس از ديگرى وجود خود را از دست مىدهند و پيوسته در حال دگرگونى و تغيير و تبدّل بوده ، حالى را از دست مىدهند و صورتى ديگر به خود مىگيرند .
پس بايد قضاوت قطعى نمود كه هستى و پيدايش تمام موجودات ، از منشأ ديگرى سرچشمه مىگيرد كه آفريننده و پديد آورنده اوست . و همينكه رابطهء آفرينش خود را با چيزى قطع كرد ، در نهانخانهء نيستى و نابودى فرو رفته ، ناپيدا مىشود .
تعاليم اسلام ( فارسى ) — صفحة 72
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٧٢