ديگرى را به وجود مىآورد خواهيم پرداخت . البته برخى از اين حقايق بديهى و عينىاند كه از استدلال بىنيازند . مثل حقيقت اين كه « من هستم » كه از علم حضورى نفس به ذات خويش سرچشمه مىگيرد و يا حقيقت اين كه « زمين يا خورشيد هست » كه از علم احساسى بديهى خارجى ، سرچشمه مىگيرد - / و برخى ديگر نيازمند به بحث و تحقيق است مانند وجود روح ، جن و ابليس و غيره ولى در هر حال پذيرش اصل كلى « واقعيت هستى » و نفى زعم باطل سوفسطائى كه مدعى است همه چيز هيچ اندر هيچ و باطل اندر باطل است و اصلًا موجود شدن و واقعيت پيدا كردن امرى محال و ممتنع است به ما فرصت مىدهد كه اين حقايق جزئىتر را بدون هيچ اشكال و مانعى اذعان كنيم .
اين اصل كلى مانند ساير حقايق نظرى اصلى است مطلق و ثابت و هرگز مشمول قانون تحول و تكامل و نشوء و ارتقاء نخواهد بود و همان طورى كه در متن بيان شده « پيوسته يك حقيقتِ پاىبرجا و غيرقابل تغير و تحول بوده و بر خلاف انتظار طرفداران حقيقت نسبى هيچگاه از جاى خود تكان نخواهد خورد » يعنى بر خلاف زعم نسبيون و طرفداران ماترياليسم ديالكتيك « 1 » كه تمام اصول فكرى و عقلانى را قابل تغيير و تبديل به ضد خود مىدانند . اين اصل كه حد فاصل رئاليسم و ايدهآليسم است هيچگاه تغيير نكرده و تبديل به ضد خويش كه همان مدعاى ايدهآليسم و سوفسطايىگرى است نخواهد شد .
مجدداً يادآورى مىكنيم اين اصل كلى كه نقطهء شروع كنجكاوى فلسفى است پس از قبول اصل كلى ديگرى امتناع تناقض است كه « زيربنا » ى جميع افكار و انديشههاى بشرى است و در ساير علوم عموماً و در فلسفه خصوصاً مورد استفاده است .
همانطورى كه در مقدمهء مقاله گفتيم اصل امتناع تناقض و اصل اثبات واقعيت دو « اصل متعارف » عمدهاى است كه مورد استفادهء استدلالها و براهين فلسفى قرار مىگيرد . در حقيقت اين دو اصل به منزلهء دو بال اصلىاند كه سير و پرواز فلسفى قوهء عاقله را در صحنهء پهناور هستى ميسر مىسازد .
هامش
( 1 ) . چنان كه در مقاله چهارم گذشت