زيرا بديهى است كه اگر اساس و بنيان يك سلسله افكار به نام « افكار فلسفى » بر يك فرضيهء غيرقطعى و نظريهء احتمالى گذاشته شود هيچگونه ارزش و اعتبارى نمىتوان برايش قائل شد ، زيرا بنيانى است كه از پاىبست ويران است . پس آن اصل اولى كه به عنوان مبدأ سير و نقطهء اتكاء انتخاب مىشود بايد اصلى باشد كه هيچگونه ترديدى در او روا نباشد و بايد « اصل متعارف » باشد نه « اصل موضوع » كه در علمى ديگر به ثبوت رسيده باشد و در فلسفه مورد استفاده قرار مىگيرد ، بلكه بايد به مثابهاى باشد كه انكارش مساوى انكار همهء اصلهاى مسلّم ديگر باشد . چرا كه همهء اصول مسلم علمى و فلسفى بر اصل وجود و واقعيت استوار است كه اگر نباشد ، هيچ واقعيتى هم قابل اثبات نيست . محققين حكما به اين نكته برخوردهاند كه يگانه اصلى كه صلاحيت دارد مبدأ و نقطهء شروع فلسفه قرار گيرد همان اصل « واقعيتى هست » مىباشد كه سرحد و مرز فلسفه و سفسطه يا رئاليسم و ايدهآليسم محسوب مىشود و اصلى است يقينى و فطرى و مورد تصديق تمام اذهان بشرى ، و حتى خود سوفسطائى نيز بدون آن كه توجه داشته باشد در حاقّ ذهن خود به آن اعتراف دارد . و مگر نه اين است كه وقتى روى زمين راه مىروند ، راه و چاه و آب و آتش را تميز مىدهند و آيا هرگز شده كه براى غذا خوردن به مغازهء آهنگرى بروند و يا به جاى اداره به قبرستان .
ما در نخستين لحظهاى كه گريبان خويش را از چنگال مغالطات سفسطى خلاص مىكنيم و از فطرت واقعبين خود استفاده مىكنيم خود را با واقعيت اشياء مواجه مىبينيم و اذعان و تصديق قطعى به اين كه « واقعيتى هست » را در نهايت وضوح و روشنى در ذهن خود مىيابيم ، يعنى خود را مواجه با همان چيزى مىبينيم كه هر كسى با فطرت سادهء خود بدون آن كه توجهى به مغالطات سفسطى داشته باشد خود را مواجه با آن مىبيند .
پس از قبول اين اصل يعنى پس از اذعان و تصديق به اين كه « واقعيتى هست » در مرحلهء دوم سير عقلانى خويش به دنبال اين مطلب مىرويم كه مظاهر اين واقعيت چيست ؟ و به عبارت ديگر چه چيز هست و چه چيز نيست ؟ در اين مرحله است كه مظاهرى مىيابيم و مىرسيم به اين كه من هستم ، زمين هست ، ستارگان هست ، ماده هست ، قوه هست ، روح هست . پس با قبول اين اصل كه واقعيتى هست به توليد و تكثير اين حقيقت كه حقيقتهاى
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 36
مساهمون: محمد باقر شريعتى سبزوارى
ص٣٦