معناى وجود دهنده و واقعيت دهنده بگيريم تنها چيزى كه شايسته است به او علت گفته شود همانا فاعل است و معلول اين علت هم همان چيزى است كه ما آن را صورت خوانديم .
همانطورى كه قبلًا تذكر داديم اگر فاعل را انسان فرض كنيم و فعل را تصرفات انسان در مادهء خارجى فرض كنيم هم تصور و هم تصديق اين اركان چهارگانه بسيار واضح است . و هيچ يك از اين اركان چهارگانه را نمىتوان عين ديگرى گرفت . ولى اگر فرض را تغيير دهيم مثل اين كه فاعل را انسان يا چيزى شبيه به انسان فرض نكنيم بلكه فاعل را طبيعت بىجان فرض كنيم . البته وجود علت غائى قابل تشكيك خواهد بود ( به تفصيلى كه بعد خواهد آمد ) و يا اين كه فعل را از قبيل تصرف در ماده فرض نكنيم مثل آن كه خود ماده را فعل بدانيم و يا آن كه موضوع سخن خود را « مبدعات » قرار دهيم البته وجود علت مادى معنا ندارد .
در اين جا يك سؤال با تشكيك اساسى هست و آن اين است كه آيا در مواردى كه فعل ، قائم به ماده و به اصطلاح ، تصرف در ماده است ، اساساً لازم است كه علت فاعلى غير از علت مادى باشد ؟ و بنابراين آيا لازم است كه براى حركات و تغييرات و تبديلاتى كه دائماً در ماده واقع مىشود فاعلى غير از خود ماده كه علت قابلى و مادى است بشناسيم يا آن كه مانعى ندارد كه علت فاعلى عين علت مادى بوده باشد ؟ اين كه مىگوييم علت فاعلى عين علت مادى بوده باشد يا به اين معناست كه تنها علت مادى كافى است و نيازى به علت فاعلى نيست و يا به اين معناست كه عين همان چيزى كه علت مادى است علت فاعلى است .
يكى از نقاط نسبتاً حساس بحث الهى و مادى همين جاست . چنان كه مىدانيم سرچشمهء نظريهء الهى خود ارسطو نيز همين جاست . ارسطو به كمك سه مقدمه وجود « محرك اول » را اثبات مىكند : يكى اين كه ممتنع است متحرك عين محرك باشد و به عبارت ديگر ، ممتنع است كه علت فاعلى عين علت قابلى بوده باشد . ديگر آن كه بايد محرك همواره به همراه متحرك وجود داشته باشد يعنى حركت مادامى ادامه دارد كه عامل تحريك باقى باشد و اگر عامل تحريك از بين برود حركت هم بلافاصله قطع مىشود . ديگر اين كه اگر محرك ، نيز به نوبهء خود متحرك باشد نيازمند به محرك ديگرى خواهد بود و آن محرك ديگر ، نه مىتواند همان متحرك اولى باشد و نه مىتواند تا بىنهايت پيش برود . پس سلسله محركات بايد
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 271
مساهمون: محمد باقر شريعتى سبزوارى
ص٢٧١