تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠
موجد نمىخواهد . ساده بگوييم حركتى است كه متحرك مىخواهد نه محرك . و همچنين در اصل ماده ، حركت دائمى اثبات شده كه پيوسته به واسطهء وى در جنب و جوش است بىاين كه دليلى به ثبوت فاعل محرك كه موجد حركت بوده باشد داشته باشيم بلكه همين ماده قابله كه متحرك است كافى است . براى اين كه موضوع علل اربعه روشن‌تر شود بايد توجه به اين نكته داشته باشيم كه موضوع تقسيم علت به علل اربعه - / فاعلى ، غائى ، مادى ، صورى - از تقسيمات ارسطويى است . اگر فاعل را انسان فرض كنيم و آن سلسله افعال انسان را در نظر بگيريم كه از نوع تصرف در مادهء خارجى است ( نه افعال نفسانى از قبيل تصور و تصديق و شوق و اراده و غيره ) . اين تقسيم ارسطويى بسيار واضح است . تصرفاتى كه انسان در مادهء خارجى مىكند قائم به چهار ركن است - / فاعل ، غايت ، ماده ، صورت - / فاعل خود انسان است كه علت وجود دهندهء فعل است . غايت يا علت غايى همان چيزى است كه انسان فعل را به خاطر رسيدن به او انجام مىدهد و البته غايت از آن جهت علت شمرده مىشود كه مكمل و متمم علت فاعلى است ، زيرا تصور غايت است كه ارادهء انسان را برمىانگيزد و انسان را كه در حد فاعل بالقوه است به حد فاعل بالفعل مىرساند پس علت غايى مندرج در علت فاعلى و علت فاعلى مندرج در علت غايى است . صورت ، همان فعليت و حالتى است كه انسان به مادهء خارجى مىدهد و آن همان است كه معلول واقعى علت فاعلى است . ماده عبارت است از آن چيزى كه صورت را قبول مىكند و فعليت را مىپذيرد . در مثال پيراهن كه قبلًا در متن بيان شد اين چهار علت جمع است همان‌طورى كه در متن بيان شده علت اين كه به ماده و صورت علت گفته مىشود اين است كه حقيقت هر شىء مادى در خارج ، مركب است از مجموع ماده و صورت و اين مجموع ، در تحقق خود محتاج به اين دو مىباشد و قبلًا گفتيم كه معمولًا در مفهوم عليت توسعه داده مىشود و به مطلق دو چيزى كه يكى از آنها در واقعيت خود محتاج به ديگرى است علت و معلول گفته مىشود و از اين رو هر يك از ماده و صورت علت مجموع مركب به شمار مىروند و به آنها علت مادى و علت صورى اطلاق مىشود . و علت اين كه به غايت علت ، اطلاق مىشود همان است كه گفتيم كه علت غايى ، متمم و مكمل علت فاعلى است و اما اگر در مفهوم عليت توسعه ندهيم و علت را به همان
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 270 | محمد باقر شريعتى سبزوارى