جهان ماده يك واحد بيش نيست و از اين روى بايد گفت يك ضرورت داشته و مستند به يك علت مىباشد . اين نكته به عنوان تذكر اين جا گفته شد و توضيح كافى وى را از مقالههاى آينده بايد جست .
قبل از پرداختن به نكتهء دوم ، لازم است به پيروى از متن علامه دربارهء يك مسئله مهم ديگر كه از مسائل گذشته استنتاج شده توضيحات لازم را بدهم و آن مسئله عبارت است از « بطلان تسلسل علل » كه در همهء علوم و بالاخص در فلسفه كاربرد زيادى دارد .
سلسله علل به كجا مىرود
از آنچه تاكنون تحقيق شد معلوم شد كه : نظام موجودات نظام وجوبى و ضرورى است و اين وجوب و ضرورت يكى از آن جا ناشى شده كه اين نظام ، نظام « وجودات » است نه نظامِ « ماهيات » و وجود مساوى با ضرورت است ، و ديگر از اين راه كه اين نظام ، نظام علّى و معلولى است و علت همانطورى كه وجود دهنده به معلول است ضرورت دهندهء وى نيز هست يعنى معلول ، وجود و ضرورت خويش را ، از ناحيهء علت كسب مىكند و تا علت وجود و ضرورت نداشته باشد نمىتواند وجود دهنده و ضرورت دهنده به معلول باشد ، و ضمناً معلوم شد كه معلول حدوثاً و بقائاً وجود خويش و ضرورت خويش را از ناحيهء علت كسب مىكند .
نتيجه چنين گرفته مىشود كه وجوداتى كه به صورت « حادثه » اكنون در اين جهان هستند و ما وجود آنها را بلاواسطه ادراك مىكنيم داراى ضرورت وجودند و وجود و ضرورت وجود خويش را از ناحيهء عللى موجود و ضرورى كه همراه آنها هستند كسب مىكنند .
در اين جا دو سؤال پيش مىآيد : يكى اين كه آن علل وجود دهنده و ضرورت دهنده خودشان چه حالى دارند ؟ آيا آن علل ، وجود و ضرورت وجود خويش را از خارج كسب نكردهاند يعنى هويّاتى قائم به ذات مىباشند يا آنكه آن علل نيز وجود و ضرورت خويش را از ناحيهء علل ديگرى كسب كردهاند و بر فرض ثانى آيا سلسلهء اين علل ، متناهى است يا غيرمتناهى ؟