اين بود آن معنا از ضرورت ذاتى كه مصطلح و شايع در ميان علماى منطق است و چنانكه ديديم اين ضرورت ذاتى در مقابل ضرورت وصفى است و اين انقسام از براى ضرورت از لحاظ مناط حكم عقل است .
اما فلاسفه ضرورت ذاتى را در مقابل « ضرورت غيرى » ( نه ضرورت وصفى ) به كار مىبرند ، همچنان كه امتناع ذاتى را در مقابل « امتناع غيرى » به كار مىبرند . اين نوع انقسام ضرورت كه مورد توجه فلاسفه است از لحاظ مناط حكم عقل و كيفيت انعقاد قضاياى ذهنيه و لفظيه نيست بلكه صرفاً از لحاظ واقع و نفسالامر است .
« ضرورت غيرى » عبارت است از ضرورتى كه براى شىء به واسطهء يك علت خارجى حاصل شده است خواه آن ضرورت از نظر منطقى ضرورت ذاتى باشد يا وصفى ؛ و « ضرورت ذاتى » عبارت است از ضرورتى كه براى شىء حاصل است و در آن ضرورت هيچگونه علت خارجى به هيچ نحو دخالت ندارد . به علاوه نظر فلسفى به حسب اقتضاى فن ، در باب ضرورت و امكان و امتناع ، نسبت به همهء محمولات عموميت ندارد بلكه اختصاص دارد به محمول معيّنى كه همانا « موجوديّت » است و از اين نظر هرگاه « واجب » يا « ممكن » يا « ممتنع » گفته شود « واجبالوجود » و « ممكنالوجود » و « ممتنعالوجود » قصد مىشود . ولى چنان كه قبلًا اشاره شد نظر منطقىها در اين باب شامل هر محمولى نسبت به هر موضوعى است .
روى اين دو جهت پس « ضرورت ذاتى فلسفى » عبارت است از اين كه موجودى داراى صفت موجوديت به نحو ضرورت باشد و اين ضرورت مديون هيچ علت خارجى نبوده باشد و به عبارت ديگر موجودى مستقل و قائم به نفس و غير معلول بوده و صفت موجوديت به نحو ضرورت براى آن ثابت باشد ، و « ضرورت غيرى » عبارت است از اين كه موجودى صفت موجوديت را به نحو ضرورت داشته باشد ولى اين ضرورت مديون هيچ علت خارجى بوده باشد .
لازمهء ضرورت ذاتى فلسفى ، ازلى و ابدى بودن است ؛ يعنى اگر موجودى به نحو ضرورت ذاتى موجود باشد و ذاتى قائم به نفس و غيرمعلول بوده باشد ، خواه ناخواه ذاتى
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 104
مساهمون: محمد باقر شريعتى سبزوارى
ص١٠٤