تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
نداريم ) ممكن است در شرايطى صحيح باشد و در شرايط ديگر ناصحيح . بنابراين اثبات مىشود كه در شرايطى صحيح مطلق و غلط مطلق داريم و در شرايطى نداريم . ممكن است مقصود از نسبيت ، صحت و خطاى ايدئاليستى باشد ؛ بدين معنا كه براى يك زمان و جامعه‌اى صحيح باشد ؛ ولى همان چيز در شرايط زمانى ديگر و براى جامعه‌اى ديگر غلط باشد كه البته اين مسئله به كلى بىاساس است ، زيرا به‌طور غير مستقيم به ادراك مطلق اعتراف شده است و اين امر با نسبيت ادراكات كه اساس استدلال ايدئاليست‌ها است ، نمىسازد . و هم‌چنين نتيجهء سومى ( فكر بديهى نداريم ، يا علم ثابت و غير متغير نداريم ) خودش به عنوان يك فكر ثابت و غير متغير نتيجه گرفته شده و گرنه قهراً يك علم ثابت غير متغير را مستلزم خواهد بود ، زيرا اين كه مىگويند : فكر بديهى نداريم يا علم ثابت و غير متغير نداريم ، اين قضيه براى همهء انسان‌ها و در تمام شرايط اگر درست باشد ، اين تفكر يك معلوم ثابت خواهد بود ؛ بنابراين همين دو قضيهء فكرى را به عنوان ثابت مىپذيرند و به اين ترتيب قانون فلسفى شما استثنا برداشته و نقض مىشود ، چون به يك فكر ثابت معتقد مىشويد ، از اين رو در جاى ديگر هم مىتوانيد به فكر ثابت معتقد شويد . از طرف ديگر اگر فكر را مادى بدانيد ، بايد شامل تمام خواص عمومى ماده از جمله تغيير و تحول باشد . اين كه مىگوييد : ما فكر ثابت نداريم ، در اثر تغيير و تحول به « فكر ثابت داريم » تبديل مىشود ، زيرا هر قضيه‌اى در تغيير و تحول بايد به ضد خود تبديل شود « 1 » و تبديل شدن به خود ، تحصيل حاصل است . در اين صورت همين قضيه ( فكر ثابت نداريم ) با تغير و تبدل خود جاى خود را به يك قضيهء ثابت و غير متغير بايد بدهد . « 2 » هم‌چنين اين كه مىگوييد : فكر بديهى نداريم ، يا خود بديهى است و يا نظرى . اگر بديهى
هامش
( 1 ) . در مورد واقعيات ، اين سخن صادق است كه تحول به معناى تبدل به ضد است ، ولى قضيهء « فكر ثابت داريم » اگر واقعيتى ازواقعيات باشد از حيث فكر بودنش است و تحول آن به معناى تبدل آن به ضد فكر است ؛ يعنى تبدل به چيزى كه با فكر قابل جمع نيست ؛ مانند بيهوشى ، نه به معناى تبدل آن به « فكر ثابت نداريم » . وانگهى « فكر ثابت نداريم » نقيض « فكر ثابت داريم » است ، نه ضد آن . به هر حال آنچه مهم است اين است كه ثبات فكر را با ثبات متعلق فكر اشتباه نكنيم ( 2 ) . ماترياليست‌ها دربارهء اصول ديالكتيك چنين حرفى را مىزنند كه جز اصول ديالكتيك همهء انديشه‌ها متحول است . اصل تحول بر همهء پديده‌هاى ذهنى و عينى حكومت مىكند ، جز بر اصل تحول ، در صورتى كه اين پندار به منزلهء انتحار ماترياليسم به شمار مىرود . مگر قانون فلسفى مىتواند استثناپذير باشد ؟ اين‌گونه استثناها مساوى است با مرگ يك اصل كلى و فلسفى ، زيرا اصول ديالكتيك نيز از نوع ادراكات عادى و ذهنى است و تمام قوانين ماده را بايد دارا باشد