چشم نخواهد گنجيد . سرانجام در حد ظرف چشم مىتوانيم جهان را در چشم بگنجانيم .
نوع ساختمان سلسلهء اعصاب اشخاص ممكن است متفاوت باشد و اگر مختلف بود ، قهراً نوع احساسات و ادراكات و طرز تفكرات اشخاص هم فرق خواهد كرد و به علاوه چون هر جزئى از اجزاى طبيعت بنا به وضع و موقعيت مخصوص و در تحت تأثير عوامل تغيير خاصيت مىدهد ، ممكن است نوع احساسات و طرز تفكرات يك نفر نيز در محيطهاى مختلف فرق كند .
و از اين روى مىتوان احتمال داد كه حواس ساير جانوران زنده در ادراك ، با حواس ما مخالف باشد ، چنانكه برخى آزمايشها در برخى از آنها اين نظر را تأييد مىنمايد .
و همچنين مىتوان احتمال داد كه اگر چنانچه ما در غير اين زمين زندگى مىكرديم ؛ مثلًا در كرهء مريخ بزرگ مىشديم و دوران عمر خود را در آنجا طى مىكرديم ، ممكن بود در آنجا تمام افكار و ادراكات ما شكل ديگرى كه مقتضاى آن محيط است پيدا مىكرد ؛ مثلًا به گونهء ديگرى قوانين طبيعت را كشف مىكرديم و منطق و فلسفه را مىساختيم ، ادراكات بديهى خود را به خلاف كنونى انجام مىداديم ؛ مثلًا ( 2 * 2 ) را مساوى ( 3 ) مىيافتيم چنانكه در اينجا مساوى ( 4 ) مىيابيم و چنانكه در همينجا گاهى ( 4 ) را مساوى ( 1 ) مثلًا مىبينيم . اگر چهار تا يك ( 1 ) را در يك خط مستقيم بنويسيم و از فاصلهء دور به آن نگاه كنيم ، همه را به صورت يك خط مستقيم خواهيم ديد ، چنانكه اگر ما و مدركات چهارگانهء « 1 » ما در روى يك خط مستقيم قرار بگيريم ، همان وضع پيش مىآيد .
و نظير اين بيان كه در حس گفته شد ، در مورد فكر نيز جارى است ؛ اگر صورت حسى و خيالى وعقلى را در يك خط مستقيم قرار دهيم ، صورت خيالى همان صورت حسى و صورت تعقلى همان صورت خيالى است . اينها چنان به دنبال هم هستند كه انسان تصور مىكند يك ادراك است و نمىتواند آنها را از هم جدا كند .
نتيجهء بحث
و از اين بيان ، حصول نتيجههاى زيرين روشن است :
هامش
( 1 ) . يعنى خودمان با همان چهار خط مستقيم در يك خط قرار بگيريم و ديگرى نگاه كند و يا خود به خطوط چهارگانه بنگريم ، همان وضع پيش خواهد آمد