تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 272

مساهمون:

ص٢٧٢
البته فرق بزرگى بين فرض كپرنيك در هيئت عالم و فرض كانت در باب ارزش معلومات هست و آن اين كه ، با فرض كپرنيك ، مشكلاتى كه براى علماى هيئت پيش آمده بود حل شد و اما با فرض كانت ، علاوه بر اين كه خودش متضمن اشكالات غير قابل انحلالى است ، اشكالاتى كه جميع فلاسفه حتى خود كانت از آن احتراز داشتند ، شديدتر بود ، زيرا خود كانت هم از سوفسطايى بودن و از پيروى شكاكان احتراز دارد ؛ در صورتى كه فرض كانت حداقل منتهى به مسلك شك مىشود ، زيرا ذهن ما بايد با خارج انطباق داشته باشد نه خارج ، با ذهن . از طرف ديگر اين اشكال مطرح مىشود كه اگر آنچه ما در ذهن داريم واقعى است ، بنابراين نبايد هيچ ادراك غلطى داشته باشيم . به علاوه ، اين فرض ، فرض جديدى نيست ؛ پروتاگوراس ، سوفسطايى معروف قرن پنجم قبل از ميلاد در دو هزار و سيصد سال پيش از كانت اين فرض را بيان كرد و گفت : « مقياس همه چيز ، انسان است . » كانت از طرفى در ترتب معلول بر علت در عالم واقع ترديد مىكند و از طرف ديگر مىگويد : « هر چند ما عوارض و ظواهر را به وسيلهء حواس خود ادراك مىكنيم ، اما مىدانيم كه ظهور ، ظهور كننده مىخواهد ؛ پس قطعاً ذواتى وجود دارند كه اين عوارض مظاهر آن‌ها هستند . » اين‌جا است كه ايراد معروف شوپنهاور وارد مىشود ؛ وى مىگويد : پس از آن كه به نقادى معلوم كردى كه عليت و معلوليت ساختهء ذهن هستند ، به چه دليل حكم مىكنى كه ذواتى در خارج وجود دارند كه علل اين ظهورات مىباشند ؟ » راستى اگر كسى عليت و معلوليت را ساختهء ذهن بداند و ترتب معلول را بر علت در عالم واقع واجب نداند ، وجهى ندارد كه به وجود عالم از خارج از ذهن كه منشأ تأثيرات حسى است قائل شود . عجب اين است كه مرحوم فروغى مىگويد : « حكماى ما مىگفتند : حكمت ، علم به حقايق است در حدود طاقت بشر ؛ در واقع كانت مىخواهد حدود طاقت بشر را تشخيص دهد . » از آنچه تاكنون گفتيم معلوم شد كه نظر قدما در باب ارزش معلومات درست در نقطهء مقابل نظريات كانت است . مسلك قدما ، مسلك جزم و يقين است ؛ اما مسلك كانت ، شك است . قدما در مبحث وجود ذهنى اصرار و پافشارى مىكردند كه ماهيت اشيا به همان نحو كه در خارج هستند در ذهن وجود پيدا مىكنند ؛ اما كانت مىگويد ؛ هر چه ما ادراك مىكنيم به نحوى است كه ذهن ما
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 272 | محمد باقر شريعتى سبزوارى