« از گفتوگو در فلسفهء اولى كه نتيجهء اصلى آن اثبات ذات بارى است و تجرد و باقى ماندن نفس و چگونگى مبدأ و مآل كار انسان است ، فايدهء بزرگى كه دانشمندان همواره به آن دل بستهاند ، استحكام مبانى علم و ايمان و دستور نيكى كردار و حسن خلق بوده است . كانت چون بنياد فلسفهء اولى را راست يافت ، در باب علم خود را قانع كرد به اين كه از درك حقيقت ذوات دست برداشته و به معرفت ظواهر امور خرسند باشد ؛ اما در باب نيكى كردار چون از كودكى پرورش اخلاق متين يافته بود ، البته پى پروايى را پيشه نساخت و بر اين شد كه حسن عمل و ايمان به مبدأ و معاد ، مبانى فلسفى نمىخواهد ، پاكى سرشت لازم است تا دل به لزوم پرهيز از بدى و رغبت به نيكى گواهى دهد و وجدان پاك به ايمان به غيب حكم نمايد و گرنه آن كس كه به سبب بيم كيفر و اميد پاداش از بدى مىپرهيزد و به نيكى مىگرايد چندان شرافت و فضيلتى ندارد و چگونه مىتوان فضيلت قائل شد براى كسى كه اگر به يمن سرشت نباشد ، بد مىكند و اگر طمع نداشته باشد ، نيكى نخواهد كرد ؟ وانگهى اگر پاكى سرشت نباشد ، به وسيلهء فلسفه ، ايمان درست نمىشود و عكس آن نيز ديده شده است » . « 1 »
ب ) رياضيات :
نظريهء كانت در باب رياضيات شامل دو جهت است :
نخست اين كه ، كميات كه موضوع رياضيات هستند ، وجود خارجى ندارند و تنها وجودشان در ذهن است ، از اين رو كانت رياضيات را يقينى مىداند و سر يقينى بودن آنها را اينطور بيان مىكند كه موضوعات رياضى صرفاً مخلوق عقل و ذهن انسان است ( بر خلاف موضوعات طبيعى يا موضوعاتى كه فلسفهء اولى مدعى حل مسائل مربوط به آنها است ) . مثلًا ذهن امورى از قبيل دايره و مربع و مثلث و خط و نقطه و غيره را فرض مىكند و براى آنها خاصيتها تشخيص مىدهد و چون اين موضوعات صرفاً مخلوق خود عقل است ، هر حكمى كه دربارهء آنها بكند ، قهراً راست و يقينى خواهد بود .
دوم اين كه ، كانت منشأ پيدايش مفاهيم رياضى را فطرت مىداند و بر خلاف نظريهء فلاسفهء حسى كه براى مفاهيم رياضى نيز منشأ حسى قائلند ، براى آنها منشأيى از حس و تجربه قائل نيست و معتقد است كه مفاهيم رياضى بلا واسطه از قوهء عاقله ناشى مىشود و هيچ استنادى به احساس ندارد .
هامش
( 1 ) . همان ، ص 220