دوم : مجعولات ، يعنى صورى كه قوهء متخليه در ذهن مىسازد ؛
سوم : خارجيات ، يعنى آنچه به وسيلهء حواس پنج گانه از خارج وارد ذهن مىشود .
تصورات مجهول را چون متخليه مىسازد مىدانيم كه البته معتبر نيستند ، مفهوماتى هم كه از خارج وارد ذهن مىشوند نمىتوانيم مطمئن باشيم كه مصداق حقيقى در خارج دارند ، اگر هم داشته باشند يقين نيست كه صورت موجود در ذهن ما با امر خارجى مطابق باشد ؛ چنانكه صورتى كه در ذهن ما از خورشيد هست ، مسلماً با حقيقت موافقت ندارد ، زيرا به قواعد نجومى مىدانيم خورشيد چندين هزار برابر زمين است و حال آن كه صورتش در ذهن ما اندازهء يك كف دست هم نيست .
دربارهء فطريات مىگويد : فطريات كه عقل آنها را بالبداهه دريافت مىنمايد ، يقيناً درست است و خطا براى ذهن در آنها دست نمىدهد ؛ مانند شكل و حركت و ابعاد ( از امور مادى صرف ) و دانايى و نادانى و يقين و شك ( از امور عقلى صرف ) و وجود و مدت و وحدت ( از امور مشترك بين مادى و عقلى ) .
ايضاً دربارهء فطريات مىگويد : هر كس به شهود و وجدان بالبداهه حكم به وجود خويشتن مىكند يا ادراك مىنمايد كه مثلث سه زاويه دارد و كُره بيش از يك سطح ندارد و دو چيز مساوى به يك چيز متساوى هستند .
دكارت در فلسفهء خود در الهيات و طبيعيات تنها فطريات و معقولات صرفه را پايه قرار مىدهد و مطابق روش مخصوص به خود سلوك كرده ، آرا و نظريات خاصى در باب نفس و جسم و خدا و اثبات لايتناهى بودن جهان و غير اينها اظهار مىدارد .
جماعت ديگرى از فلاسفه مانند لايب نيتس « 1 » و مالبرانش و اسپينوزا « 2 » ، كه بعد از دكارت آمدهاند ، اجمالًا عقيدهء وى را در باب محسوسات و اين كه محسوسات حقايق نيستند و همچنين عقيدهء وى را در باب معقولات و فطريات و يقينى بودن آنها را با اختلاف جزئى پذيرفتهاند . اين جماعت را از آن جهت كه به معقولات غير مستند به حس قائل هستند ، « عقليون » مىخوانند .
خلاصهء عقيدهء اين دانشمندان اين است كه معقولات ، ارزش يقينى و معرفتى دارند ؛ اما
هامش
( 1 ). 1 . Malebranche( 2 ). 2 . Spinoza