اما محسوسات و تجربيات راتنها داراى ارزش عملى مىداند .
دكارت بر خلاف ارسطو ، در منطقى كه خودش در مقابل منطق ارسطو وضع كرده ، تنها به معقولات اعتماد مىكند و از تجربيات نامى نمىبرد . دكارت با آن كه به تجربهء حسى اهميت داد و خود تا اندازهاى اهل تجربه بود ، آن را فقط وسيلهء ارتباط انسان با خارج براى استفاده در زندگى مفيد مىدانسته نه براى كشف حقيقت .
وى به نقل مرحوم فروغى مىگويد : مفهوماتى كه از خارج به وسيلهء حواس پنجگانه وارد ذهن مىشوند نمىتوانيم مطمئن باشيم كه مصداق حقيقى در خارج دارند و اگر هم داشته باشند يقين نيست كه صورت موجود در ذهن با امر خارجى مطابقت دارد .
ايضاً مىگويد : من از بعضى اجسام ادراك گرمى مىكنم و چنين مىپردازيم كه آنها همانگونه گرمى دارند كه من در وجود خود دارم و حال آن كه آنچه را مىتوانم معتقد شوم اين است كه در ذات آتش چيزى هست كه در وجود من ايجاد حس گرمى مىكند ؛ اما از اين احساس نبايد دربارهء حقيقت اشيا عقيده اتخاذ كنم ، زيرا ادراكات حسى در انسان تنها براى تميز سود و زبان و تشخيص مصالح وجود است و وسيلهء دريافت حقايق نيست .
دكارت از احوال جسم ، فقط شكل و بعد و حركت را كه به عقيدهء او تنها معقول و فطرى هستند و از راه حس به دست نيامدهاند حقيقى مىداند ؛ اما ساير حالات جسم را كه خواص ثانويه مىنامد يك سلسله صور ذهنى مىداند كه در نتيجهء يك سلسله حركات مادى خارجى و ارتباط انسان با خارج و ذهن پديد مىآيند ؛ مانند رنگ و طعم و بو و غيره وى گفته است : « بعد و حركت را به من بدهيد جهان را مىسازم . »
مرحوم فروغى مىگويد : دكارت به وجه علمى باز نمود كه محسوسات انسان با واقع مطابق نيست ، فقط وسيلهء ارتباط بدن با عالم جسمانى است و تصويرى از عالم براى ما مىسازد كه حقيقت ندارد . حقيقت چيز ديگرى است ؛ مثلًا گوش آواز مىشنود ؛ اما صوت حقيقت ندارد و اگر سامعه ، واقع را درك مىكرد فقط حركاتى از هوا يا اجسام ديگر به ما مىنمود و نيز مىگويد :
« دكارت فقط همان مفهومات فطرى را اساس علم واقعى مىداند . » « 1 »
دكارت مىگويد : تصوراتى كه در ذهن ما است سه قسم است :
نخست : فطريات ، يعنى صورى كه همواره فكرند يا تحولات فكرى يا قاعدهء تعقل مىباشند ؛
هامش
( 1 ) . محمد على فروغى ، سير حكمت در اروپا