آنها قابل آزمون طبيعى نيستند .
ثالثاً : اين كه گفته مىشود : « عمل ، معيار شناخت است » چه معيارى براى حقيقى بودن اين اصل مطروحه وجود دارد ؟ آيا خود اين اصل نيز با كمك عمل ، تعيين مىشود ؟ در اين صورت تسلسل لازم مىآيد و به لحاظ فلسفى مردود است .
و اگر اين قانون ، بديهى و تجربهپذير نيست ، پس معيار حقيقت نمىباشد ؛ بلكه باطل و پوچ است .
رابعاً : يك فرضيه در صورتى مىتواند صحيح باشد و در عمل نتيجه درست بدهد كه فرضيه يا فرضيههاى ديگرى مشابه آن وجود نداشته باشد . ممكن است در كنار فرضيهء ما ، فرضيهء ديگرى هم باشد كه در عمل نتيجهء درست بدهد ؛ مانند هيئت بطلميوس كه گرچه فرضيهء غلطى بود ؛ ولى براى تعيين خسوف و كسوف ، پيش بينىهاى دقيقى مىكرد . همچنين طب قديم كه بر اساس فرضيهء عناصر چهارگانه ( آب ، آتش ، هوا ، خاك ) و طبايع چهارگانه ( رطوبت ، يبوست ، حرارت و برودت ) و بر اساس اخلاط چهارگانه ( خون ، بلغم ، سودا ، صفرا ) بنا شده بود ؛ ليكن در معالجهء بسيارى از بيمارىها مورد استفاده قرار مىگرفت و با اين كه اساس و پايههاى غلطى داشت ؛ ولى بيماران را درمان مىكرد و نتيجهء عملى درستى داشت .
5 . گروهى ديگر مىگويند : « حقيقت ، يعنى فكرى كه در اثر مقابله و مواجههء حواس يا مادهء خارجى پيدا مىشود . پس اگر فرض كنيم دو نفر در اثر مواجهه و مقابله با يك واقعيت دو نوع ادراك كنند ؛ يعنى اعصابشان دو گونه متأثر شود . هر دو حقيقت است ؛ مثلًا اگر يك نفر يك رنگ را سبز و شخص ديگر همان رنگ را سرخ ديد ، هر دو حقيقت است ، زيرا هر دو كيفيت در اثر تماس با خارج پيدا شده است در بحث آينده دربارهء اين نظريه توضيح بيشترى خواهيم داد .
6 . برخى مىگويند : « حقيقت يعنى آن چيزى كه پذيرفتن آن براى ذهن سهلتر و آسانتر باشد ؛ مثلًا اين كه مىگوييم : وجود داشتن جهان خارج ، حقيقت است ؛ يعنى پذيرفتن آن براى ذهن سهلتر و آسانتر است و غير از اين معنايى ندارد . »
حقيقت را طورهاى ديگرى هم تفسير كردهاند ؛ مثل آن كه : « حقيقت يعنى آن فكرى كه ذهن با اسلوب علمى به سوى او هدايت شده باشد . »
پرواضح است كه همهء اين تعريفها و تفسيرها به منزلهء « سپر انداختن » در برابر اشكالات ايدئاليستها و سوفسطاييان و يك سلسله اشكالات ديگر است كه بعضى از آنها را در ضمن
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى ) — صفحة 226
مساهمون: محمد باقر شريعتى سبزوارى
ص٢٢٦