را مفيد مىدانند و بدين سان مذهب پراگماتيسم خود را متوقف مىسازد و روش كاربردىاش را از دست مىدهد .
مسئلهء ديگر اين است كه شايد اذهان عمومى مردم در يك عصرى قادر به تشخيص فايدهء عملى يك حقيقت نباشد ، بنابراين مىتوانند منكر اصل حقيقت شوند .
ثالثاً ، وجود فايده و مصلحت در يك تفكرى ، دليل بر آن نيست كه بتوان آن را تصديق و مورد تأييد قرار داد ، بنابراين كسى كه ايمان به وجود خدا را انكار دارد اگر چه نقش فعال آن را در زندگى انسان و رسيدن به آرزوهاى وى و همكاران در زندگى عملى قبول داشته باشد ؛ اما حقيقت و واقعيت آن را نمىپذيرد .
همچنين شايد مسئلهء موهومى در مقام عمل براى ما به صورت كوتاه مدت مفيد باشد ؛ اما آيا بايد آن را حقيقت پنداشت ؟
4 . گروهى مىگويند : « حقيقت يعنى فكرى كه تجربه آن را تأييد كرده است . » اين گروه نيز انطباق فكر با تجربه و نتيجهء عملى دادن را علامت حقيقت نمىدانند ، بلكه مىگويند : معناى حقيقت غير از اين نيست .
نقد تعريف چهارم « 1 »
اولًا : اگر تجربهء عملى تنها معيار شناخت حقيقت باشد ، بسيارى از مسائل قابل محك عملى نيست ، چنانكه تمام علماى عالم قبول دارند كه « دور و تسلسل محال است » محال يك امر نشدنى است ؛ آيا مىتوان يك امر نشدنى را در لابراتوار برد و آن را تجزيه كرد ؟ يا در ظرف خارج در مقام تجربه آن را شناخت ؟ در حالى كه تحقق آن در ظرف خارج امكانپذير نيست .
چيزى كه در خارج ايجاد نمىشود ، قابل آزمون نيز نخواهد بود .
ثانياً : بسيارى از مسائل مانند بديهيات و فطريات وجود دارد كه شك و ترديد در آنها راه ندارد ، در صورتى كه آنها علم محض و معرفت صِرف هستند و نمىتوانند مورد تجربه و آزمايش قرار گيرند ؛ مانند علم انسان به نفس خود ، علم به علم ، علم به جهل و اعتقاد به امتناع اجتماع و ارتفاع نقيضين و اصل عليّت كه همهء اذهان اين اصول را مىپذيرند ؛ ولى هيچ كدام از
هامش
( 1 ) . پاسخ نظريهء تجربيون با استفاده از كتاب شناخت شهيد مطهرى نوشته شده است