شاهد ذكر نموده ، اينجا فراموش شده است . هراكليد مىگويد : « دو دفعه وارد يك رودخانه نمىتوان شد . » اين جمله به خوبى مىرساند كه رودخانه در دو لحظه واقعاً همان رودخانه نيست .
پرواضح است وحدت و ثباتى كه هر كس حضوراً وشهوداً براى « خود » احساس مىنمايد با وحدت و ثباتى كه براى رودخانهء در حال جريان يا يك فوج سرباز در حال سان دادن فرض مىشود ، متفاوت است ، زيرا اولى حقيقى و دومى فرضى و اعتبارى است و آن دو را با يكديگر نمىتوان يكى شمرد ؛ اما در مورد علم و آگاهى انسان از خود - كه هر كس حضوراً آن را مىيابد - انسان نه در واقعيت خود و نه در علم به خود هيچگونه تغييرى نمىبيند ، بلكه يك حقيقت واحد مشاهده مىكند كه هيچگونه همراه ندارد ، دست و پا و فكر و ادراكات را به خود نسبت مىدهد و منسوب غير از منسوب اليه است ، بلكه خويش را بسيط و خالص مشاهده مىكند و هيچ گونه محدوديتى در خود نمىبيند ، هيچگونه غيبتى از خود ندارد و چيزى بين انسان و خودش حايل نيست .
مشاهده مىكند ( و اين از همه بالاتر است ) اين كه چيزى است صرف و خالص كه هيچگونه تحديد نهايى و خليط در وى موجود نيست ؛ يعنى به هيچ وجه محدوديتى ندارد ، نه از نظر مكانى و نه زمانى ، بلكه از هر جهت بسيط و خالص مىباشد ، با چيزى مخلوط و تركيب نشده است ، نه با اعضاى ظاهرى و نه با اجزاى داخلى قلب و كبد ، سر و پيكر اعضاى مذكور به وى نسبت داده مىشوند و در اختيار او هستند ؛ ولى او مركب از اين امور نمىباشد . البته صرف نسبت دادن ، چيزى را اثبات نمىكند ، چون ما روح و نفس خود را هم به خود نسبت مىدهيم و مثلًا مىگوييم : روحِ من ، نفس من ؛ ليكن بعضى از نسبتها وجدانى است ؛ اگر حقيقت « من » نفس و روح باشد و با براهين قاطع اثبات گردد ، بىگمان اينگونه نسبتها را برنمىتابد و جز الفاظ بىپايه چيزى نخواهد بود ، زيرا در تحليل نهايى به « مَنِ مَنْ » برمى گردد و اين يك نوع بازى با الفاظ است .
نتيجه
اين بيان نتيجه مىدهد كه علم به نفس ، مادى نيست و بالاتر از اين نتيجه مىدهد كه نفس خودش علم به خودش مىباشد ؛ يعنى واقعيت علم و واقعيت معلوم در مورد نفس يكى است . و از اينجا است كه فلسفه ، اين نوع ادراك را ( علم حضورى ) با ادراكات ديگر مباين شمرده و مطلق علم را به دو قسم تقسيم مىنمايد : 1 . علم حصولى ؛ 2 . علم حضورى ؛