خاصهء مادى مغز نيست ؛ اين همان روانى است كه روان شناسان نيز به حسب احتياج بحث محلى ، در فن خودشان موضوع بحث فرض كرده و قرار دادهاند .
سخن در اين است كه مشهود يا « من » قابل انطباق با چنين كيفيت مغزى نيست ، زيرا در هرحال يك پديدهء مادى ، خواص ضرورى ماده را بايد داشته باشد . اين كه گفته مىشود گاهى روان و شعور روانى از ميان مىرود ، ادعايى بيش نيست ، بلكه برخى اوقات در حال بىهوشى نيز انسان متوجه خود مىباشد و برخى از اوقات پس از هوشيارى چيزى به يادش نمىافتد ؛ نه اينكه خود را مشاهده مىكند كه خود را مشاهده نمىكرد و ميان اين دو جمله فرق بسيار است ، زيرا اگر خود را حضوراً دريابد ، پس هرگز غفلتى از « خود » نداشته است و اگر خود را دريافته ، ولى پس از هوشيارى ، توجه به خويشتن را فراموش كرده ، اين صحيح است و گرنه توجه به غفلت از خود معنا ندارد ، چون امكان ندارد كه توجه به غفلت خود را بدون توجه به خود درك كند ، چون ثبوت شىء بر شىء فرع بر ثبوت وجود آن شىء است .
آنچه در اين مقاله به ثبوت رسيد
1 . علم و ادراك مطلقاً مادى نيست
، چون خواص عمومى ماده از قبيل انقسام پذيرى ، تحول و زمان و مكان و . . . را ندارد . يك مسئلهء علمى در تمام زمانها و مكانها قابل طرح است ، جدول ضرب فيثاغورث همواره ثابت و پا برجا مانده است ، هر چند كسانى كه اين جدول ضرب را آموختهاند تاكنون مرده باشند .
2 . علم بر دو قسم است :
حصولى و حضورى . در علم حصولى حقايق خارجى مستقيماً قابل درك نيستند ، بلكه به وسيلهء حصول صورتى در ذهن ادراك مىشوند ؛ يعنى اولًا و بالذات ما صور ذهنى را بلاواسطه دريافت مىكنيم و در ثانى مىفهميم كه اين صورتها و معلومات بالذات ، خارجيت دارند ، چون علم ، كاشفيت ذاتى از خارج دارد ؛ ولى در علم حضورى ، وجود شىء خارجى پيش عالم حاضر است وعلم و معلوم يكى است و عالم ، معلوم را دريافت مىكند ؛ مثل علم نفس به خودش و علم به حالات نفسانى . پس اين صورت ادراكى نه در مادهء مغز و اعصاب ما جايگزين است و نه در مادهء خارج از ما ، زيرا نه عين خارج مىتواند در ذهن جاى گيرد و نه در ظرف ماده گنجايش دارد .